گنج

شمارهٔ ۱۰۳

ز خیلی کجا چون تو شاهی برآیدز بامی کجا چون تو ماهی برآید
بود سرکش از کاکلی دود آهمکه گاهی ز زیر کلاهی برآید
جز این کافتد از عاجزی در کمندیز صیدی چه در صیدگاهی برآید
ز تو کامران غیر و ما و نگاهیکه از کنج چشم تو گاهی برآید
دمی کرد اوج اخترم چون زلیخاکه ماهی چو یوسف ز چاهی برآید
هوس پیشه‌ام خواند و سوزم چو بینمکه از تهمتی بی‌گناهی برآید
مبر جور از اندازه بیرون خدا رامباد از دلی غافل آهی برآید
چو شامست کوی قمر طلعتان راکه از طرف هر بام ماهی برآید
به از کشت ماشوره زاری که از ویگلی گر نروید گیاهی برآید
چه خوش باشد ار روزی امیدواریامیدش ز امید گاهی برآید
بر آن کشت ظلمست باران که از ویبامید برقی گیاهی برآید
تن لاغرم چون کشد بار عشقتکجا کار کوهی ز کاهی برآید
بده کام مشتاق یکره چه باشدامید گدائی ز شاهی برآید