شمارهٔ ۱۰۴
گرم صد داغ بر جان میگذاردکجا داغی چو هجران میگذارد
خوشا تیرت که مرهم خستگان رابه زخم از آب پیکان میگذارد
چه بحر است اینکه درهم کشتی ماشکست و شکر طوفان میگذارد
گر از ذوق شهادت گردد آگاهز کف خضر آب حیوان میگذارد
میندیش و بکش می ابر رحمتکرا آلوده دامان میگذارد
گذارد گر دمی آسودهام چرخکجا آن چشم فتّان میگذارد
به جانم درد عشق بار خوشتراز آن منت که درمان میگذارد
خوشم با داغ عشق او که این داغنه سر بر جا نه سامان میگذارد
ستاد تا فراقش جان مشتاقچه منتهاش بر جان میگذارد