بخش ۹ - کشته شدن فرهنگ بدست زرفام گوید
دلاور برون راند آن فیل زودخروشان وجوشان بیامد چه دود
به فرهنگ بربست راه ستیزبه کف داشت از کینه ساطور تیز
به فرهنگ گفتن که اندر نبردندیدی هنرهای مردان مرد
نمودی به مردان ما دستبردولی کس ز من گوی مردی نبرد
به من در جهان کس هم آورد نیستبمغرب زمین کس چه من مرد نیست
کنم پیکرت رابساطور نرمکه من چون پلنگم توئی همچو غرم
بدو گفت فرهنگ کای پرگزافز مردان نه نیکوست آئین لاف
من امروز بینم یکی مرگ توبکوبم بگرز گران ترک تو
بگفت این و زی رزم آورد رویبرآمد ز گردان یکی های هوی
یکی تیر برداشت پیکان سترکبزد بر بر زنده پیل بزرگ
نشد تیر بر فیل او کارگرکه بودی در آهن ز پا تا به سر
برافراخت زرفام ساطور کینخروشان و بر ابرو افکنده چین
درآمد خروشان بتنگ اندرشبرافروخت به ساطور و زد بر سرش
زمن گفت مانا که برگشت بختزمن بخت خواهد بپرداخت رخت
بگفت این و یکباره جنگ آوریدمر این مغربی را بچنگ آورید