گنج

بخش ۸۲ - جواب نامه نوشتن فرانک به شهریار گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۴ بیت
چنین پاسخ نامه شیر کردبه نامه درون مکر و تدبیر کرد
که ای نامور شیر آشفته خویبه من بر ازین کین مکن تفته روی
مرا با تو خود آرزو جنگ نیستچنان دان که دربند ارژنگ نیست
چو رفتی به نُه بیشه‌ ای نامداربرآورد بهزاد بابم بدار
من از درد بهزاد گشتم غمینوگرنه نبودم من از شه به کین
گرفتم من از درد ارژنگ رانیازردم آن شاه با هنگ را
که گر پهلوان آید از راه بازنشیند دگر شاه با گاه باز
وگر آنکه ناید ازین راه نیوشود کشته در دست مضراب دیو
به دارش به خون پدر آورمنهم تاج شاه جهان بر سرم
کنون چون که شیر آمد از بیشه بازنیارد ازین در دل اندیشه باز
به خوان من آید سپهدار شادببینم یکی روی آن گرد راد
به من بر یکی شرط و پیمان کندبه پیمان مرا روشن این جان کند
که بانوی هندوستانم کندبه دیدار خود شاد جانم کند
دلارام اگر چند خون ریز هستمرا نیز زلف دلاویز هست
به حسن از دلارام کمتر نیمچه گر زو نه بیش و نه بهتر نیم
گر او راست مژگان خنجر گزارمرا هست مژگان مردم شکار
ورا گر به رخ زلف چوگان زدهبه رخ خال من گوی میدان زده
اگر حسن آن مه جهانگیر شدملاحت ستیزان کشمیر شد
گر او هست از گوهر شهریارمرا نیز گوهر بود از کِبار
گر او راست مردی به هنگام کینمرا نیز دیدی ابر پشت زین
امیدم چنان است از شهریارکه گردد مرا نیز یل خواستار
که من نیز شمع شبستان بومتو را کمترین از کنیزان بوم
چو این نامه آمد بر شهریاربخواند و بشد مرو (ر)ا خواستار
به خان رفتنش رای و آرام دیدورا هم به جای دلارام دید
وز آن چاره آگه نشد شهریارچه آمد بیامد برش گلعذار
ببوسید دستش ببردش به خانپر از کینه سر بود و پر چاره جان
دل از کینه آن ماه آکنده بودیکی چاه در پیش ره کنده بود
سرش را به خاشاک پوشیده بودبدینگونه در مکر کوشیده بود
چه بنهاد یل بر سر چاه پایبه چَه سرنگون دَرشُد آن نیکرای
فرانک سر چاه بربست زودبفرمود تا نامداران چه دود
گرفتند جمهور را در زمانابا نامداران کُند آوران
صد شصت مرد از دلیران گرفتمر آن روبه از نره شیران گرفت
چه زنگی زوش آنچنان دید کارکشید از میان خنجر آبدار
ز مردان او صد دلاور بکشتبه تیغ و به چنگال و مشت درشت
تن خویش بیرون ز شهر اوفکندببستند دروازه را شهربند
سپاه دلاور چه آگه شدندز شادی همه دست کوته شدند
وز آن رو فرانک بگفتا به گاهبیایند یکسر بر من سپاه
چو سر زد خور از پردهٔ نیل فامبرفتند پیش فرانک تمام
بفرمود کآمد برش اردشیربدو گفت رو در زمان همچه شیر
کن ازخاک آکنده آن چاه رابکش آن بداندیش و بدخواه را
وز آن بس بزن دار برکش به دارچه جمهور ارژنگ مردان کار
چنین داد پاسخ بدو اردشیرکه ای تاجور بانوی با سریر
زلیخا تو را پرده‌دار سرایهمیشه خرد باشدت رهنمای
گر او را کنون زیر خاک آوریبه بر جامهٔ نیک چاک آوری
مر او را شود زال زر خواستارفرامرز سام آن گو نامدار
تهمتن کزو دیو دارد شکنبپرهیزد از رستم پیلتن
تو با رزم ایشان نه‌ای پایدارکنونش در این پرده بر جا بدار
بدان تا ببینم که از روزگارچه پیش آید از نیک و بد در شمار
جهانجوی را در بن تیره چاهنگه داشت زان گونه آن نیکخواه
وزین رو برآمد غو کرنایدلارام برداشت لشکر ز جای
سه جنگ کران در سراندیب بردبسی از بر سر سوی شیب برد
ز رزم حصارش نبد هیچ سودبه سوی سرند آن سپه برد زود
چنین بود ده ماه آشوب جنگمیان دلیران فیروز چنگ
گهی در سراندیب و گه در سرندز بند جهانجوی نگشاد بند