بخش ۸۱ - نامه فرستادن شهریار به نزدیک فرانک گوید
سپه را بسوی سراندیب بردسر سروران را ز سر شیب بود
بگرد سراندیب آمد فرودیکی نامه آن شیر بنوشت زود
بنزد فرانک مه گلرخانمه گلرخان و مه بانوان
که از بند بیرون کن ارژنگ راوگرنه برآرا ره جنگ را
بیزدان که این قلعه آرم بدستبرین مردم شهر آرم شکست
سراندیب را سازم از کین خرابز دریا ببندم درین شهر آب
برش زیر و زیرش به بالا کنممقام نهنگان دریا کنم
چو نامه بنزد فرانک رسیدازین نامه اش نیش بر رگ رسید
زمانی بدین کار کرد او سکالره آشتی را ببست او خیال
که اکنون دلارام بانوی اوستپرستنده طاق ابروی اوست
بدو گر بدین کینه چنگ آورمسر نام در زیر ننگ آورم
بمکرش همانا گه آرم بدستکه از مکر بتوان سپاهی شکست