گنج

بخش ۱۱۳ - دادن شهریار فرانک را به ارژنگ شاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۰ بیت
یکی سخت پیمان کنون یاد داربه یزدان کازو یافت گیتی قرار
که با شاه ناری دگر کینه پیشمجویی دگر کینه از کم و بیش
فرانک بدو گفت فرمان تراستکه هستی سرافراز و کیهان تراست
مرآئینه حکمت آرید گفتبدان تا به بینمش راز نهفت
چه آن آینه برد گنجور شاهبدو چاره گر کرد یکسر به ماه
چه دل بودش ازکینه با چاره جفتدر آئینه اش عکس اندر نهفت
نه پیدا از آئینه شد روی اوکه بادیو بد چاره بد خوی او
سپهبد بدانست راز نهفتکه با دیو دارد نهان رای جفت
بدو گفت که ای ریمن کج نهادندارد دلت راستی هیچ یاد
فرانک چنین گفت با شهریارکه ای تختگاه تو چرخ چهار
به یزدان که چرخ و جهان آفریدمه و مهر و هم جسم و جان آفرید
که کینه نجویم ز ارژنگ شاهاگر بخشدم پهلوان سپاه
سپهدار کردش برون از کمندولی داشت از چاره اش دل نژند
سپه برنشاند آن زمان شاه نوبسوی سراند آمد از راه خو
نشاندند وی را به مهمل چه ماهبرفتند گردان ارژنگ شاه
که ارژنگ آمد به سوی سراندهمه کوی و بازار آئین زدند
بدادند مه را به ارژنگ شاهبه آئین شاهان با عز و جاه
فرانک چه بانوی ارژنگ شدشبستان ارژنگ اورنگ شد
به شهرسراندیب و هند و سراندبه فرمان ارژنگ شه زر زدند
چه شد ساخته کار هندوستانسپهبد سپه برد زی سیستان
سر سال نو بود و نوروز ماهکه زی شهر ایران روان شد سپاه
سه ده ده هزار از دلیران کارز گردان درآمد بعرض شمار
سرافراز شنگاوه تیز چنگکه با شیر جستی گه کینه جنگ
دگر گرد الماس زنگی بدیکه فیل افکن و شیر جنگی بدی
دگر نامور شاه جمهور بودکه در چنگ او شیر چون گور بود
دگر نامور زنگی زوش بودکه از نعره اش شیر بیهوش بود
ز فیلان جنگی هزار و دویستکه پشت زمین پایشان می شکست
چه مه بود در مهمل همچو نیلدلارام و مهمل برافراز پیل
برآمد غونای و آوای کوسشد از گرد گردان سپهر آبنوس
سپه چون به نزدیک دریا رسیدبزد بارگاه و فرود آرمید