گنج

بخش ۱۱۲ - رفتن فرانک با دلارام در شکارگاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۹ بیت
چه از کوه بنمود رخسار مهرفرانک چنین گفت کای خوب چهر
یک امروز دارم هوای شکارتو نیز ای نکو رخ کنون شو سوار
که از سبزه دشتست زنگار پوشبه جوش است دشت از طیور و وحوش
نشستند برباره گور سمبرآمد دم ناله گاو دم
چه شیران به نخجیر درتاختندبه نخجیر چون شیر در تاختند
به گوران صحرا نمودند شورچنان چون که کرد از ره گور گور
شد ازبیم چنگال شاهین چه گاودر آن دشت نخجیر در گوش و گاو
ز یوزان چنان شد در و دشت تنگکه کرد از ره رنگ چنگ پلنگ
گوزنان و شیران ستوه آمدندسراسر میان گروه آمدند
ز تازی چنان دشت در جوش شدکه در بینی شیر خرگوش شد
شد از با شه و جزع و شاهین و بازدر فتنه بر روی دراج باز
چنان اندر آن دشت به نخجیر ریختکه از بیم باران ملخ زیر ریخت
ز بس کشته شیر افتاد پستکمر گاو زیر زمین را شکست
فرانک چه دید آن برافراخت تیغخروشان و جوشان به کردار میغ
علم کرد چون شیر شمشیر راپس افکند آن دشت نخجیر را
کمندش گلو گیر نخجیر شدگریزان ز شمشیر او شیر شد
دلارام هم نیز نخجیر کردبرآورد شمشیرش از شیر کرد
بدینگونه نخجیر بد تا سپهرنگون کرد طاس زراندود مهر
از آن دشت نخجیر باز آمدندز نخجیر چون شیر باز آمدند
دلارام را بود اندیشه آنکه باشد فرانک ورا میهمان
بریزد به می داروی هوش بردرآرد به بندش در آن حیله سر
قضا را یکی از سران سراندبد آگاه از آن مکر و تزویر و بند
برفت و از آن با فرانک بگفتز درهای نا سفتنی را بسفت
فرانک چه ز آن مکر آگاه شدرخ ارغوانیش چون کاه شد
چه نزدیک شهر آمدند از شکاردلارام را گفت کای گلعذار
یک امشب بیا سوی ایران منبباش امشبی شاد مهمان من
دلارام گفتا که ای سیمبرتو را زیبد این تاج و تخت کمر
یک امشب دگر میزبانم تراز جان چاکر و پاسبانم ترا
فرانک برآشفت کای چاره گربرآنی که از تو ندارم خبر
بفرمود کاو را به بند آوریدسرش را بخم کمند آورید
دلارام دانست کش کار خامز ناپختنی شد در آمد بدام
کشید از کمر خنجر آبداربدیشان درآمد چو ابربهار
چه بگرفت شمشیر بران به مشتسوار سه چار از دلیران بکشت
درآمد به تنگ فرانک دلیربیازید سر پنجه چون نره شیر
گرفتش کمر در ربود از سمندبزد بر زمین دست کردش به بند
فرانک بزد نعره بر سرکشانکه ای نامداران لشکر کشان
بگیرید این شوم کردار رامر این شوم کردار مکار را
سواران گرفتند گردش فروبرآید ز میدان کین هاپهو
یلانی که همره دلارام داشتز بهر چنین روز خود کام داشت
همه دست بر تیغ و خنجر زدندبرآمد خروش از یلان سرند
دلارام بنواخت شیپور راچه دید آن چنان فتنه و شور را
چه بر چرخ گردنده آن جوش شدخبردار از او زنگی زوش شد
برون آمد از کینه که نام دارابا نام داران خنجر گزار
نهادند شمشیر در هندیانبرآمد بگردون گردان فغان
چو دیدند شمشیر و زخم درشتگریزان سوی شهر دادند پشت
فرانک بدست دلارام ماندبدین حیله آن مرغ در دام ماند
چنان بسته بردش سوی بارگاهبدو گفت کای به درگ کینه خواه
جهان جوی را در کمند افکنیبه چاره به چاه بلند افکنی
بدان چاره کردیش در چاه بندبدین چاره من هم گشادم کمند
مکن چاره و چاه در ره مکننیوش این ز گوینده مرد کهن
مکن چاره بردار از راه سنگکه آخر تو را جاست در گور تنگ
نوندی روان شد بشاه سراندخبر برد از آن بر سپاه سرند
دوره صد هزار از دلیران کاربه سوی سراندیب بستند یار
وز آن رو سراندیبیان را خبرشد از کار و کردار آن سیمبر
همه شهر بر زن برآمد بجوشچه از باد دریا برآرد خروش
در شهر بستند و برخاست غوفلک باز طرحی در انداخت نو
چه زین آگهی یافت یل ارده شیربشد شاد و شد سوی گرد دلیر
جهان جوی را کرد برون ز بندابا نامداران شاه سرند
تبیره فرو کوفت آن نامدارکه دولت بود یاور شهریار
دلارام چون گشت آگه از آنکه از شهر برخواست بانگ و فغان
ندانست کآن شور و غوغا ز چیستبه شهر اندرون فتنه انگیز کیست
که آمد سواری هم اندر زمانکه به شتاب زی شهر کای کامران
که کرد اردشیر آن یل نامدارز زندان برون نامور شهریار
دلارام با نامداران دلیربیامد دمان تا بر ارده شیر
گرفتند شهر سراندیب راجهان جوی رست از دم اژدها
نشاندند بر تخت ارژنگ رابه بستند در فتنه و جنگ را
چه ارژنگ برتخت مهراج شدفروزنده زوباره و تاج شد
بیاراست ایوان هیتال راطلب کرد بانوی توپال را
جهان جوی شمشیر زن شهریاربدو گفت کای بانوی گلعذار
بده دختر خود به یل ارده شیرکازو بود خواهد ازین بس سویر
ازین پس سراندیب را شاه اوستچو از جان به ارژنگ شاه است دوست
بدادند مه را به یل ارده شیربدادش شه ارژنگ تاج و سریر
سراندیب را گشت والی به گنجبدو گنج ماند و به هیتال رنج
چنین است رسم سپهر بلندکه گاهی کند شاد و گاهی نژند
یکی را به پست از بلندی کندبدل برش داغ نژندی کند
یکی را ز پستی به بالا بردسرش را بر این چرخ والا برد
دو هفته بدین کار بودند شادسیم هفته چون شد گه بامداد
دلارام را گفت آن نامدارکه آن بندی حیله گر را بیار
بیاورد او را به نزدیک شیراز آزرم یل سرفکنده بزیر
سپهبد بدو گفت ای چاره گراز آزرم افکنده ای بیش سر
چه دیدی ز من بد که بد ساختیچنین رسم بد اندر انداختی
کنون آنچه کردی به بینی سزاکه جستن بدی را بود بد بها
فرانک بدو گفت کای نامدارمشو تند و دانش مکن در کنار
پدر مر مرا شاه هیتال بودکه با تیغ و خفتان و کوپال بود
اگر بی گنه گرد بهزاد کشتبه بیداد آن شاه با داد کشت
نبیره جهان جوی مهراج بودفروزنده زو گوهر و تاج بود
بدست یکی بی بها شد ببادمرا سرازین شد پر از کین و داد
دگر آنکه رفتی و یار دگرگرفتی و وز من بریدی نظر
گرفتم بدین کینه ارژنگ رادگر نامور گر باهنگ را
ولی بود خاطر مرا سوی توکه در بند کردم دو بازوی تو
وگرنه سرت می بریدم ز تنتنت کردمی کام شیران کفن
کنونم چنین بسته پیش تو خوارگنه کار و شرمنده و خوار زار
اگر می کشی می کشم رای توسراینک نهاد است درپای تو
سپهبد چه بشنید سرگرد زیربدو هیچ پاسخ نداد آن دلیر
بدانست کش درد بود از پدروگرنه بکردی چنین شور و شر
چنین گفت با وی یل نامدارسر از کین تهی کردم و گیر و دار
سپارم به تو خونی باب توکازو تیره گشته چنین آب تو
شبستان ارژنگ را در خوریکه حوری لقائی و مه پیکری
و دیگر که ارژنگ شه خویش تستزیک کان گهرتان بود خود درست