بخش ۱۱۱ - رفتن فرانک به مهمانی دلارام گوید
دلارام روزی بر شاه شدچنین تا به نزدیکی گاه شد
ببوسید مر پایه تخت شاهبشه گفت کای از تو روشن کلاه
سزد گر کنی شاد جان مرابرافروزی از خویش جان مرا
بمهمانی من کنی رنجه پایسرم سایه بیند ز پر همای
بمهمانی او فرانک شتافتپی گور خود تیز و با تک شتافت
هر آن تخم که افکند آخر درودبه پیش آمدش بد چه خود کرده بود
بدین کهنه ویرانه تخمی مکارکه آرد سرانجام افسوس بار
چه در منزل فهر تجار شدابا او دو صد شیر کردار شد
پر از لعل خوانی دلارام کردبدان دانه مرغی چنین رام کرد
بزیر سم اسپ او ریخت لعلز لعل روان یافت مسمار نعل
زمین همچو گردون بر انجم بدیز بس لعل در زیر پی گم بدی
که آمد به نزدیک خرگاه شاهفرود آمد ازباره تند راه
نه آگه بد از گردش آسمانکه آرد چه از پرده بیرون روان
بر اورنگ بنشست و شادی گزیدچو جنت یکی بزم خرم پدید
خورش پیش شه برد خوردند شاهوز آن پس همی باد تا بامداد