گنج

بخش ۱۱۴ - رسیدن نامه زال زر به شهریار و خشم کردن شهریار گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۶ بیت
جهان دیده دهقان چنین کرد یادکه آن نامه زال پاکیزه زاد
که زی فرامرز کردش روانشب تیره بر سوی هندوستان
به راهی که آمد از آن شهریاربرآن ره فرستاده را شد گذار
کشن لشکری دید آن نامدارزده خیمه در پیش دریا گذار
خیالش چنان کان فرامرز بودکه با لشکر خود در آن مرز بود
به نزدیک لشکر که آمد فرازز مردی بپرسید آن سرفراز
که این لشکر بی کران زان کیستبدو گفت آن مرد نام تو چیست
مرا نام گفتا که ارشیون استبه زابل مرا مأمن و مسکن است
یکی نامه از زال دارم بکشبه نزد فرامرز شمشیرکش
بود گفت این لشکر بی کرانز پور تهمتن سر سروران
بیا تا ترا سوی آن یل برمکازین هدیه بر چرخ ساید سرم
به بردش همانگاه آن نامداربه نزدیک شیر ژیان شهریار
سپهبد چه آن نامه برخواند و خشمگرفت و فرو ریخت آب از دو چشم
روان پاسخ نامه زال کردسرنامه بر تیغ و کوپال کرد
که بر من نیا کینه دارد ازینکه من سوی هند آمدم بهر کین
بدیدی مرا چون به گاه شتابشماری ز ترکان افراسیاب
نخستین از این دوده بودم بکیناز آن من شدم سوی هندو زمین
که آرم سپاهی پدید از هنرکه سامم نگوید دگر بی پدر
بداند که از بی پدر نیز کاربیاید چه پیدا شود کارزار
کنون از تو ایران و هم سیستانمن و شاه ارژنگ و هندوستان
فرستاده راخلعت زرنگاربداد و روان کرد یل شهریار
وز آنجای برگشت آن ناموردل آکنده از خشم و پرکینه سر
چنین تا بیامد به شهر سراندبه نزدیک ارژنگ شاه بلند
سراسر به ارژنگ گفت این سخنوز آن پس سپهدار شمشیر زن
سپه را سوی چین روان کرد شادبه جمهور گفت آن زمان پاکزاد
که ارجاسپ اکنون به ایران شدهبه جنگ دلیران و شیران شده
تهی مانده زو تخت افراسیابسپه برد زی بلخ زان سوی آب
من اکنون سوی ملک توران ر(و)مبباید برین راه کین نغنوم
سر تخت توران به چنگ آورمجهان بر بداندیش تنگ آورم
وز آن جا سپه سوی ایران برمبرزم یلان نره شیران برم
هنر از نهان آشکارا کنمنه مردم بدین گر مدارا کنم
بگیرم سر تخت لهراسپ راببرم سر شوم ارجاسپ را
یکی سازم ایران و توران بهمبگویم جواب یلان بیش و کم
چو رستم بیاید ز خاور زمینبدرد ز نعل تکاور زمین
نمایم بدو نامه زال زرتهمتن بخواند همه سر بسر
بداند که از من نیامد گناهنخست اندرین رزم و این کینه گاه