بخش ۱۰۰ - رسیدن طهماسپ برادر ارجاسپ و رزم او با لهراسپ گوید
جهان گشت روشن چو از آفتابیکی کوه دید آن شه کامیاب
چو آمد بدان دامن کوهسارپر از گرد و خوی رخ ز بس گرد راه
تن نامدارش دو جا خسته بودز دشمن بدان خستگی رسته بود
فرود آمد از باره شاه دلیررخش بد رزیر از برای زریر
همی با فلک ناله آغاز کردکمربند شاهیش را باز کرد
کجا خستگی بود در دست شاهزمانی بدانجای بنشست شاه
به چرخ آن زمان گفت کای گوژپشتچنین خود چرائی به شاهان درشت
کنون تخت گوهر نگارم کجاستهمان یاره و گوشوارم کجاست
کجا باره و زین زرین منکجا رسم و کردار و آئین من
زریر جوان من اکنون کجاستگمانم که آن دردم اژدهاست
چه مایه بلا برمن آورد بختز غم کرد روی مرا زرد سخت
مرا نام و ناموس بر باد شدغمین دوست، دشمن ز من شاد شد
بدین ناله لهراسپ در خواب شدکه پیدا از آن دشت طهماسپ شد
چنان دید در خواب آن شهریارکه بودی برافراز کشتی سوار
یکی باد برخاست از بحر تیزشد از باد کشتی همه ریزه ریز
به آب اندرون شاه افتاد پستبهر سوی می زد همی پا و دست
که ناگه یکی ابر آمد پدیدربودش ز دریا برون آورید
چو آن دید از بیم بیدار شدکه دشت از سواران شب تار شد
همی ناله نایش آمد بگوشدر و دشت بودی ز لشکر بجوش
چو زآن گونه آن گرد لهراسپ دیدسر رایت گرد طهماسپ دید
جهانجو کمر کینه را کرد تنگکه ترکان رسیدند در دشت جنگ
جهان جو پیاده بدامان کوهبیامد گرفتند گردش گروه
شهنشاه چرخش بزد برنهادبه تیر اندر آمد بکردار باد
بهر تیر که افکندی آن شهریارز بالا بزیر آوریدی سوار
ز ترکان نیارست کس رفت پیشکه بودش بکف چرخ پر تیرکیش
بیامد دمان پیش طهماسپ زودچنین گفت با شاه لهراسپ زود
کازین جنگ کردن تو را سود نیستازین آتشت جز دم و دود نیست
بده دست تا دست بندم تو رابه نزدیک شاهت برم زین ورا
برآنم که چون بیند ارجاسپ شاهچنین بسته دو دست لهراسپ شاه
ببخشد تو را شاه ترکان به مهرنریزد تو را خون چو بیند دو چهر
بدو گفت لهراسپ کای بی بهابود جایم ار در دم اژدها
از آن به که در بند آید سرمبه بند تو امروز دست آورم
به گفت این تیری بزه برنهادبزد بر بر اسب او همچو باد
چه بگشاد از تیر لهراسپ شستز مرکب در افتاد طهماسب پست
گریزان از آن تیر لهراسپ شدمیان سوارانش طهماسب شد
به لشکر بفرمود که اندر نهیدبه گرز و به شمشیر و تیرش زنید
به یکبار آن لشکر بی شماریکی حمله بردند بر شهریار
ز تیر سواران بشد خسته شاهبهر سو که رفتی نبودیش راه
درخت چناری بدان کوه بودکشن شاخ و بس دور از انبوه بود
کشن شاخ و بالا بلند و سطبرفکنده بر آن کوه سایه چو ابر
بدانجای آمد شه پرشکوهچه دانست باشد قوی آن گروه
سواران بر آن حمله آور شدندبه نزدیک شاه دلاور شدند
جهان جو ز بیم روان کرد جنگز بس خستگی رفته از کار چنگ
بدان دار بنهاد شه پشت خویشبیفکند چرخ آندم از مشت خویش
برون رفت هوش از سر شهریارچنان تکیه کرد او بدان سبز دار
نراندی کس از ترس بر شه کمندکاز تیر آن شاه ترسان بدند
زمانی چه شد یک سواری چه بادبرآورد تیغ و بشه رخ نهاد
شه از بانگ اسبش در آمد به هوشبرآشفت چون شیر و آمد به جوش
از آن ترکش بر زره بود بندبرآورد تیری شه ارجمند
بزه راند و زد بر برترک تیرکه آن ترک آمد ز بالا به زیر
دگر کس نشد پیش از بیم شاهگرفتند گردش ز کین آن سپاه
چو ترک سپهر آمد از شیر زیرشب تیره بیرون شد از کام شیر
جهان از شب تیره چون قیر شدنهان ترک خو را ز دم شیر شد
سپه کرد شه را گرفتند تنگز کین گرز و شمشیر و خنجر به چنگ
شهنشه چنان بود بی هوش و رایچنان خسته تن اوفتاده ز پای
نمی رفت کس پیش از ترس شاهگرفتند گردش ز کین آن سپاه
چنین تا جهان روشن از هور شدمبدل سیاهی به کافور شد
بجستند ترکان دگر ره ز جایتبیره زدند و دمیدند نای
گمان این چنین برد یکسر سپاهکه از خستگی مرده لهراسپ شاه
چو زی شه سپه روی بنهاد بازبرآمد ز جا آن شه سرفراز
دگر باره آشوب کین درگرفتپس پیش را گرز و خنجر گرفت
جهان تیر او از بر خویش دورهمی کرد مرد و همی کشت نور
ز ترکان همی تیر همچون تگرگببارید بر جوشن و خود و ترک