بخش ۹۹ - رزم زن لهراسپ با ترکان گوید
چه بانو چنان دید شد سوی کوهرسیدند تا پای کوه آن گروه
چه بانو چنان دید برداشت تیربه ترکان زبر تیر بارید زیر
بهر تیر کافکند افتاد مردز ترکان بیفکند هفتاد مرد
یکی دشت بودی پر از نره شیرمیان اندرش ماده شیر دلیر
سرانجام ترکان شدند از نشیبسرافراز بانو چه دید آن نهیب
پیاده شد از باره بر شد به کوهزریر جوان ماند اندر گروه
هنوز آن زمان سال او بود هشتببردند ترکان ز کوهش بدشت
گرفتند ره سوی ارجاسپ شادببردند شه زاده را همچو باد
بفرمود ارجاسپ تا بچه شیربه بردند زی حصن روئین زریر
بدر نیز شهزاده را بند کردبدین گونه ز ایران برآورد گرد
و زین روی بانو بحصنی رسیدتن بسته و خسته در دز کشید
سپهدار دز کرد او را نهانبدان تا برد پیش شاه جهان
بدان قلعه هم پیر جاماسپ شدبر بانوی شاه لهراسپ شد
چه بانوی شه دید جاماسپ رابگفتا چه کردی تو لهراسپ را
دریغا از آن شاه آزادگانکه شد کشته در دست ترکان دمان
جگر گوشه ام را ببردند اسیرچه بود آن که آمد از این چرخ پیر
همی گفت و می زد به زانوی دستگهی دست و گه لب به دندان بخست
چنین گفت فرزانه بانوی رامکن رنجه زین بیش زانوی را
به زانو مزن دست و رخ را مکنکه هست این ز کردار چرخ کهن
جهان را بسی هست از اینگونه یادمخور غم دلت را بدل دار شاد
که آخر ببینی تو لهراسب رانبیره جهان جوی طهماسب را
مخور غم ز پور آن زریر سوارکه آخر به بینیش اندر کنار
سرانجام ایران ز لهراسپ استگریزان از او شاه ارجاسپ است
ازآن رو چه بگریخت لهراسپ شاهشب تیره از پیش ارجاسپ شاه
سه روز و سه شب راند مرکب چنینز بیم آن سرافراز شاه گزین
جهان جوی را بد گمان آن چنانکه باشد مر آن ره ره سیستان