گنج

شمارهٔ ۶ - در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)

السلام ای عالم اسرار رب‌العالمینوارث علم پیمبر فارس میدان دین
السلام ای بارگاهت خلق‌را دارالسلامآستان رویت بطرف آستین روح‌الامین
السلام ای پیکر زایر نوازت زیر خاکاز پی جنت خریدن خلق را گنج زمین
السلام ای آهن دیوار تیغت آمدهقبلهٔ اسلام را از چارحد حصن حصین
السلام ای نایب پیغمبر آخر زمانمقتدای اولین و پیشوای آخرین
شاه خیبر گیر اژدر در امام بحر و برناصر حق غالب مطلق امیرالمؤمنین
ملک دین را پادشاه از نصب سلطان رسلمصطفی را جانشین از نص قرآن مبین
بازوی عونت رسول‌الله را رکن ظفررشتهٔ مهرت رجال‌الله را حبل‌المتین
هر که در باب تو خواند فضلی از فصل کلامدر مکان مصطفی داند بلا فصلت مکین
بوترابت تا لقب گردیده دارد آسمانچون یتیمان گرد غم بر چهره از رشک زمین
چون سگ کویت نهد پا بر زمین در راه اوگستراند پرده‌های چشم خود آهوی چین
مایهٔ تخمیر آدم گشت نور پاک توورنه کی می‌بست صورت امتزاج ماء و طین
آن که خاتم را یدالله کرد در انگشت توساخت نص فوق ایدیهم تو را نقش نگین
چون یدالهی که ابن عم رسول‌الله بودایزدت جا داده بالا دست هر بالانشین
آن یدالله را که ابن عم رسول‌الله بودگر کسی همتاش باشد هم رسول‌الله بود
ای به جز خیرالبشر نگرفته پیشی بر تو کسپیشکاران بساط قرب را افکنده پس
فتنه را لشگر شکن سرفتنه را تارک شکافتظلم را بنیاد کن مظلوم را فریاد رس
چرخ را بر آستانت پاسبانی التماسعرش را در بارگاهت پاسبانی ملتمس
گر کند کهتر نوازی شاهباز لطف توبال عنقا را ز عزت سایبان سازد مگس
ور کند از مهتران عزت ستانی قهر توسدره در چشم الوالابصار خوار آید چو خس
همتت لعل و زمرد در کنار سائلانآن چنان ریزد که پیش سائلان مشت عدس
خادمان صد گنج می‌بخشند اگر از مخزنتخازنان ز اندیشه جودت نمی‌گویند بس
آسمان از کهکشان وهاله بهر کلب توپیشکش آورده زرین طوق با سیمین مرس
روز کین از پردلی گردان نصرت جوی شدمرغ روح از شوق جانبازی نگنجد در قفس
بار هستی بر شتر بندد عماری‌دار تودل تپد در کالبد روئین‌تنان را چون جرس
از هجوم فتنه برخیزد غبار انقلابراه بر گشتن ز پیشت گم کند پیک نفس
از سپاه خود مظفروار فردآئی برونوز ملایک لشگر فتح و ظفر از پیش و پس
حمله‌آور چون شوی بر لشگر اعدا شودحاملان عرش را نظارهٔ حربت هوس
بر سر گردنکشان چون دست و تیغ آری فرووز زبردستی رسد ضربت ز فارس برفرس
لافتی الا علی گویند اهل روزگارساکنان آسمان لاسیف الاذوالفقار
ای که پیغمبر مقام از عرش برتر یافتهز آستانت آسمان معراج دیگر یافته
هم به لطفت از مقام قاب و قوسین از خدامصطفی اسرار سبحان‌الذی دریافته
هم به بویت از گلستان ماوحی هر نفسشاه با اوحی مشام جان معطر یافته
چرخ کز عین سرافرازی رکاب کرده چشمچشم خود را چشمهٔ خورشید انور یافته
مه که بر رخ دیده از نعل سم رخشت نشانتا ابد اقبال خود را سکه بر زر یافته
نعل شبرنگت که خورشید سپهر دولت استچرخ از آن روی زمین را غرق زیور یافته
نزد شهر علم از نزدیک علام‌الغیوبچون رسیده جبرئیل از ره تو را در یافته
نخل پیوندت که مثمر گشته از باغ نبیبهر نسبت گوهر شبیر و شبر یافته
حامل افلاک رحم‌آورده بر گاور زمینبر سر دشمن تو را چون حمله‌آور یافته
طایر قدرت گه پرواز گوی چرخ راگوی چوگان خورده‌ای از باد شهپر یافته
آن که زیر پای موری رفته در راهت نمرددایه از جاه سلیمانی فزونتر یافته
آن که بی‌مزد از برایت بوده یک ساعت به کارکشور اجرا عظیما را مسخر یافته
کاسهٔ چوبین گدائی هر که پیشت داشتهاز کف دریای خاصت کشتی زر یافته
وه چه قدر است نور درگهت را پایه‌واردست قدرت با گل آدم مخمر یافته
نور معبودی و آب و گل ظهورت را سببز آسمان می‌آمدی می‌بود اگر آدم عرب
ای وجود اقدست روح روان مصطفیمصطفی معبود را جانان تو جان مصطفی
گر نبوت هم نصیبت داد ایزد چون گذشتبعد بلغ انت منی از زبان مصطفی
بر سپهر دولت آن نجمی که روشن گشته استصد چراغ از پرتوت در دودمان مصطفی
در ریاض عصمت آن نخلی که از پیوند توستمیوه‌های جنت اندر بوستان مصطفی
شمسهٔ دین را درون حجره چون دارد مقاماز نجوم سعد پر گشت آسمان مصطفی
ای تو شهر علم را در آن که در عالم نکردسجده در پایت نبوسید آستان مصطفی
سایهٔ تیغت که پهلو می‌زند در ساق عرشز افتاب فتنه آمد سایبان مصطفی
داد از فرعون دعوای الوهیت نشانجز تو هر کس شد مکین اندر مکان مصطفی
گر نباشد حرمت شان نبوت در میانفرق نتوان کرد شانت را ز شان مصطفی
من که باشم تا که گویم این زمان در مدح توآن چنانم من که حسان در زمان مصطفی
این گمان دارم ولی کز دولت مداحیتهست نام علی در خاندان مصطفی
با چنین حالی که من دارم عجب نبود اگرشامل حالم شود لطف تو و ان مصطفی
گوشهٔ چشمی فکن سویم به بینائی که دادنرگست را تازگی ز آب دهان مصطفی
جانم از اقلیم آسایش غریب آواره‌ایسترحم بر جان غریبم کن به جان مصطفی
تا دم آخر به سوی توست شاها روی منوای جان من اگر آن دم نه بینی روی من
ای سلام حق ثنایت یا امیرالمؤمنینوی ثنا خوان مصطفایت یا امیرالمؤمنین
در رکوع انگشتری دادی به سایل گشته استمهر منشور سخایت یا امیرالمؤمنین
صد سخی زد سکه زر بخشی اما کس نزدکوس سر بخشی ورایت یا امیرالمؤمنین
گشته تسبیح ملک آهسته هر گه در نمازبوده رازی با خدایت یا امیرالمؤمنین
دامن گردون شود پرزر اگر تابد از اوگوشهٔ ظل عطایت یا امیرالمؤمنین
راست چون صبح دم روشن شود راه صوابرایت افرازد چو رایت یا امیرالمؤمنین
روز رزم افکند در سرپنجهٔ خورشید رایپنجهٔ ماه لوایت یا امیرالمؤمنین
صدره را از پایهٔ خود انتهای اوج دادرفعت بی‌منتهایت یا امیرالمؤمنین
گه به چشم وهم می‌پوشد لباس اشتباهعرش تا فرش سرایت یا امیرالمؤمنین
گه به حکم ظن ستون عرش را دارد بپابارگاه کبریایت یا امیرالمؤمنین
چون به امرت برنگردد مهر از مغرب که هستگردش گردون برایت یا امیرالمؤمنین
یافت از دست و لایت فتح بر فتح دیگردست در حبل ولایت یا امیرالمؤمنین
جان در آن حالت که از تن می‌برد پیوند هستآرزومند لقایت یا امیرالمؤمنین
گر مکان برتخت او ادنی کنی جایت دهندانس و جان کانجاست جایت یا امیرالمؤمنین
حق‌شناسان گر به دست آرند معیار تو راحد فوق ما سوی دانند مقدار تو را
ای که دیوان قضا قائم به دیوان شماستتابع حکم خدا محکوم فرمان شماست
گر ید بیضا چه مه شد طالع از جیب کلیمپنجهٔ خورشید را مطلع گریبان شماست
آن ستون کز پشتی او قایمند ارکان عرشدر حریم کبریا رکنی ز ارکان شماست
این ندامت گوی زنگاری که دارد متصلگردش از چوگان قدرت گوی میدان شماست
خوان وزیرا که قسمت بر دو عالم کرده‌اندمایهٔ آن مانده یک ریزه از خوان شماست
اژدهایی کز عدو گنج بقا دارد نهانچون عصا در دست موسی چوب ردبان شماست
بندهٔ پیرست کیوان کز کمال محرمیاز پی پاس حرم بر بام ایوان شماست
عقل اول کز طفیلش می‌رسد لوح و قلمپیش دانا واپسین طفل دبستان شماست
هرکه را کاریست بر دیوان خیرالحاکمیننیک چون روی رجوع او به دیوان شماست
من مریض درد عصیانم که درمانم توئیدردمند این چنین محتاج درمان شماست
صد شکایت دارم از گردون اما یکیبر زبانم نیست چون چشمم به احسان شماست
گر درین دور فلک شهری گدای محتشممحتشم را حشمت این بس کز گدایان شماست
دین من شاها به ذات توست ایمان داشتنوین به دوران چنین کفر است پنهان داشتن
ای تو را جای دگر در عالم معنی مقامدرگهت را قبله‌ایم و روضه‌ات را کعبهٔ نام
پیکرت گنج نجف نورت در گردون شرفمرغ روحت از شرف عنقای قاف احترام
ما برین در زایران کعبهٔ اصلیم و هستحج اکبر زان ما آنست و بس اصل کلام
گر یکی مانع نباشد گویم این بیت‌الحرمنیست در حرمت سر موئی کم از بیت‌الحرام
گر به قدر اجر بخشی دوستان را منزلتباشد از تمکین سراسر عرصهٔ دارالسلام
ور ز اعدا منتقم باشی به مقداری که بودننهد از کف تا ابد جبار تیغ انتقام
اهل عصیان گر تو را روز جزا حامی کنندقهر سبحانی کند تیغ جزا را در نیام
گر گشائی از شفاعت بر گنه‌کاران دریبندد از رحمت خدا درهای دوزخ را تمام
خلق را گر یکسر ایمن خواهی از پیغام موتوای بر پیک اجل گر کام بگشاید زکام
در جزای خصم اگر سرعت کنی نبود بعیدگر شود پیش از محل واقع قیامت را قیام
دین پناها پادشاها ملک دین را بیش ازینمی‌توانی داد در تایید حق نظم نظام
بس که صیاد زمان دام بلا گسترده استیک زمان با اهل دل مرغ فراغت نیست رام
راست گویم هست از دست مخالف در عراقبر بزرگان حسینی مذهب آسایش حرام
اهل کفر از آتش بغض عداوت پخته‌انداز برای خفت اسلام صد سودای خام
داوری پیش تو می‌آرند زیشان اهل دینیاوری کن مؤمنان رایا امیرالمؤمنین