شمارهٔ ۷ - ترکیب بند در مدح امام ثامن ضامن علی بن موسیالرضا علیه التحیة والثناء
میکشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیادتا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد
گر چو من افتادهای زان جذبه آگاهم که اوهودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد
ای عماری کش به زور میل او بازم گذارکاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد
با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکنکاین گره از کار من یک دست نتواند گشاد
نی تحرک ممکن است و نی سکون زا من که هستضعفم اندر ازدیاد و شوقم اندر اشتداد
چند چون بیتمشیت بیاعتماد است ای فلکاز تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد
در چه وادی در سبیل رشحه بخش سلسبیلدافع سوز جحیم و شافع روز معاد
شاه تخت ارتضا یعنی سمی مرتضیسبط جعفر اشرف ذریه موسیالرضا
آفتاب بیزوال آسمان داد و دیننور بخش هفتمین اختر امام هشتمین
آن که سایند از برای رخصت طوف درشسروران بر خاک پای حاجیان اوجبین
آن که بوسند از شرف تا دامن آخر زمانپادشاهان آستان روبان او را آستین
وقت تحریر گناه دوستان او عجبگر بجنبد خامه در دست کرامالکاتبین
بهر دفع ساحران چون قم به اذنالله گفتشیر نقش پرده از جاجست چون شیر عرین
تا به کار آید به کار زائران در راه اوهست دائم پشت خنک آسمان در زیر زین
رشک آن گنج دفین کش خاک شهد مدفن استاز زمین تا آسمان است آسمان را بر زمین
ای معظم کعبهات را عرش اعظم آستانبر جناب اعظمت ناموس اکبر پاسبان
آن که کار عاصیان از سعی خدام تو ساختمغفرت را کامران از رحمت عام تو ساخت
طول ایام شفاعت کم نبود اما خدابیشتر کار گنهکاران در ایام تو ساخت
چون برم در سلک مخلوقات نامت را که حقبرترین نامهای خویش را نام تو ساخت
کرد چون بخت بلند اقدام در تعظیم عرشافسرش را حیله بند از خاک اقدام تو ساخت
آفتاب از غرفهٔخاور چو بیرون کرد سرروی خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت
آن که خوان عام روزی میکشد از لطف خاصانس و جان را ریزهخوار خوان انعام تو ساخت
مغفرت طرح بنای عفو افکند از ازللطف غفارش تمام اما به تمام تو ساخت
در تسلی کاری ذات شفاعت خواه تومغفرت را بسته حق در کار بر درگاه تو
ای نسیم رحمتت برقع کش از روی بهشتعاصیان از جذبهٔ لطفت روان سوی بهشت
بوی مهرت هر که را ناید ز ذرات وجوداز نسیم مغفرت هم نشنود بوی بهشت
جای آن کافر که در میزان نهندش حب تودوزخی باشد که باشد هم ترازوی بهشت
گر نباشد در کفت جام سقیهم ربهمهیچ کس لب تر نسازد بر لب جوی بهشت
رحمتت گر دل به جانبداری دوزخ نهددر دل افروزی زند پهلو به پهلوی بهشت
پیش از این مدح ای شه همت بلندان جهانبود پایم کوته از طوف سر کوی بهشت
حالیم پیوسته سوی خود اشارت میکنندحوریان دلکش پیوسته ابروی بهشت
بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنمرو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم
ای گدایان تو شاهان سریر سروریبینیاز بر درت ناز این به شغل چاکری
وی به جاروب زرافشان روضهات را خاکروبخسرو زرین درفش نور بخش خاوری
سکهٔ حکمت نمایانتر زدند از سکههاداورت چون داد در ملک ولایت داوری
در ره دین علم منصور گشت آخر که یافتمنصب حکم نبوت بر امامت برتری
وین امامت ورنه زین بستست بر رخش که عقلهمعنان میبیندش با رتبهٔ پیغمبری
گر کمال احمدی لالم نکردی گفتمیاکمل از پیغمبرانت در ره دین پروری
ای به بویت کرده در غربت طواف تربتتجملهٔ اصناف ملک با مردم حور و پری
چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوی منحسبته لله دست رد منه بر روی من
ای درست از صدق بیعت با تو پیمان همهسکهدار از نقش نامت نقد ایمان همه
حال بیماران عصیان است زار اما ز تویک شفاعت میتواند کرد درمان همه
رشحهای گر ریزی ای ابر عطا بر بندگاننخل آزادی برآرد سر ز بستان همه
میگریزد آفت از انس و ملک زآن رو که هستدر زمین و اسمان حفظت نگهبان همه
سنگ رحمت در ترازوی شفاعت چون نهیآید از کاهی سبکتر کوه عصیان همه
کارم آن گه راست کن شاها که از بار گناهپشت طاقت خم کند شاهین میزان همه
بر قد آن مرقد پرنور جان خواهم فشاندای فدای مرقدت جان من و جان همه
هرکه جان خویش در راه تو میسازد نثارتا ابد باقی مهر توست با جانش چه کار
در گناه هر که عفوت خویش را بانی کندایمنش در ظل خویش از قهر ربانی کند
خواهد ار اجر عبوری بردرت مور ذلیلایزدش شاهنشه ملک سلیمانی کند
صد جهانبانش به دربانی رود هر پادشهکز پی دربانیت ترک جهانبانی کند
گر کند عالم ضمیرت را به جای آفتابشام ظلمانیش کار صبح نورانی کند
نیست چون کنه تو را جز علم سبحانی محیطدخل در ادراک آن کی فهم انسانی کند
دانشت را گر گماری در مسائل بر عقولعقل اول اعتراف اول به نادانی کند
عقل خائف زین نکرد آن رخش کز بیم منیکاندر اوصاف تو زین برتر سخنرانی کند
وهم بر دل رفت و بر یک ناقه بستد از خود سریمحمل شان تو را با هودج پیغمبری
ای تفوق جسته بر هفت آسمان جای شماعرش این نه زینه منظر فرش ماوای شما
چرخ اطلس نیز شد مانند کرسی پرنجوماز نشان نعل رخش عرش فرسای شما
چیست ماروبین خم گردون دوال کهکشانگرنه دوران میزند کوس تولای شما
نور گردون شد یکی صد بس که بر افلاک بردپردهٔ چشم فلک خاک کف پای شما
با وجود بیقصوری چون زر بیسکه استخط فرمان قضا موقوف طغرای شما
میتواند ساخت هم سنگ ثواب خافقینجرم امروز مرا در خواه فردای شما
صبح محشر هم نباشد در خمار آلودهایگر بود شام اجل مست تمنای شما
هرکه در خاک لحد خوابد ازین مینشه ناکایزدش مست می غفران برانگیزد ز خاک
ای محیط نه فلک یک قطره پرگار تو رابا قیاس ما چکار اندیشه کار تو را
کرده بازوی قدر در کفهٔ میزان خویشمایهٔ زور آزمائی بار مقدار تو را
هر نفس با صد جهان جان بر تو نتواند شمردقدرت از امکان فزون باید خریدار تو را
چون تصور کرده بازار خدا را کج رویکز ضلالت داشت با خود راست آزار تو را
سوز جاوید هزاران دوزخ اندر یک نفسبس نباشد در جزاخصم جفا کار تو را
تاک را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنبکرده تلخ از زهر عناب شکر بار تو را
بیخ تاک از خاک کندی قهر ربانی اگراندکی مانع ندیدی حلم بسیار تو را
تابه تلبیس عنب بادامت اندر خواب شدخواب در چشم محبان تا ابد نایاب شد
ای وجودت در جهان افرینش بیمثالآفرین گوینده برذات جلیل ذوالجلال
خالق است ایزد تو مخلوقی ولی از فوق و تحتچون شریک اوست شبهت ممتنع مثلث محال
بهر استدعای خدمت قدسیان استادهاندصف صف اندر بارگاهت لیک رد صف نعال
با وجود انبیا الا صف آرای رسلبا وجود اولیا الا سرو سرخیل آل
در سراغ مثل و شبهت بار تفتیش عبثعقل جازم شد که بردارد ز دوش احتمال
جان فدای مشهد پاکت که پنداری به آنکرده است آب و هوا از روضهٔ خلد انتقال
هم فضایش یا ربا نزهت ز فرط خرمیهم هوایش دال بر صحت ز عین اعتدال
عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفیه آن به که مناز مکان بندم زبان و از مکین گویم سخن
گرچه گردون را به بالا خرگه والا زدندخرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند
جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاهدر جوار بارگاه تخت او ادنی زدند
در امامت هشتمین نوبت که مخصوص تو بودعرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند
خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشتنام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند
گرچه در ملک امامت سکه یکسان شد رقمبر سر نام تو الا بهر استثنا زدند
ای که بر نقد طوافت سکهٔ هفتاد حجاز حدیث نقد رخشان سکهٔ بطحا زدند
دین پناها گرچه یک نوبت به نام بنده نیزاز طوافت نوبت این دولت عظمی زدند
چشم آن دارم که دولت باز رو در من کندبار دیگر چشم امید مرا روشن کند
ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شمامغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما
عاصیان را در تنت از مژدهٔ جانی نو که هستدوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما
طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقلدست امید گنهکاران و دامان شما
پادشاها آن که فرمایندهٔ این نظم شدیعنی آصف مسند جم جاه سلمان شما
از سپهر طبع خویش و صد سخندان دگراز ثنا ایات نازل گشت در شان شما
آن چه خود کرده است در انشای این نظم بلندکس نخواهد کرد از مدحت سرایان شما
من که تلقینهای غیبم همچو طوطی کرده استدر پس آیینهٔ معنی ثنا خوان شما
گوش برغیبم که در تحسین نوائی بشنوماز غریو کوس رحمت هم صدائی بشنوم
بس که در مدحت بلندست اهل معنی را اساسسوده بر جیب ثنایت دامن حمد و سپاس
جز ید قدرت ترازو دار نبود گر به فرضبار عظمت سر فرود آرد به میزان قیاس
از صفات کبریائی آن چه دور از ذات توستنیست جز معبودی اندر دیده وقت شناس
یا شفیعالمذنبین تا بودهام کم بوده استدر من از شعل گنه بیکار یک حس از حواس
حالیا بردوش دارم بار یک عالم گنهدر دو عالم بیش دارم از گناه خود هراس
محتشم را شرم میآید که آرد بر زبانآن چه من از لطف مخصوص تو دارم التماس
التماس اینست کز من عفو اگر دامن کشدوز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس
عذرگویان از دلش بیرون بر اکراه منخار دامن گیر عصیان بر کنی از راه من
صد دعا و صد درود خوش ورود خوش اداکردش رحمت فرو از بارگاه کبریا
هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیانهر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا
خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویشسیما شاه اسد سیما علیالمرتضی
بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دینزهرهٔ زهرا لقب بنتالنبی خیرالنسا
پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهرپس حسین آزرده گر بت شهید کربلا
باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هستمقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا
پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهتمیکنند از نورشان خلق جهان کسب ضیا
قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمامبر تو با تسلیم مستثنای مهدی والسلام