گنج

شمارهٔ ۸۸ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۲ بیت
ایا ستوده وزیری که دور گردون راقضا سپرده به دست تصرف تو عنان
خلف‌ترین ولد مادر زمانه که ساختمهین خدیو زمینت خدایگان زمان
رکاب قدر تو جائیست ای بلند رکابکه از گرفتن آن کوتهست دست گمان
هزار قرن اگر مهر و مه عروج کندبه نعل رخش تو مشکل اگر کنند قران
به زیر ران تو دوران کشیده خنگ مرادکه کامران شود از کام بخشی تو جهان
مراز لطف تو صد مدعاست در ته دلبه جز یکی ز دل اما نمی‌رسد به زبان
بر آخور است مرا استر عدیم‌المثلکه در نهایت پیری در اشتهاست جوان
مزاج اتش جوعش به گرد خرمن کاهبر خرد بچه ماند به ماهتاب و کتان
مزارعان جهان با جهان جو و کاهعلیق یکشبه‌اش را نمی‌شود ضمان
ز کشت زار عدم تا به این مقر نرسیدکسی به علت جوع البقر نداد نشان
کند باره دندان درو چو خوشهٔ جوبرویدش گر از آخور تمام تیغ دوستان
ز قحط کاه بود ماه در امساکچو روزه‌دار دهن بسته در مه رمضان
باشتهای چنین زنده مانده بی جو و کاهدرین قضیه خرد مات مانده من حیران
گذشته از اجلش مدتی و او برجاستکه در ره عدمش هم قدم فتاده گران
به تازیانه مرگش قضا به راه فنانمی‌تواند ازین کاهلی نمود روان
به فرض اگر رگ صورش دمند در رگ و پینیایدش حرکت در جوارح و ارکان
به راه بس که فتاده است کاهل آن لاشیکسش نیافته یک روز لاشه در دو مکان
چو می‌رود دو نفس می‌زند بهر قدمیکه منفصل حرکات است و دایم الیرقان
چو می‌دود به عقب می‌جهد چو بول به غیرکه فلک قوت اوراست این چنین جریان
جهند گیش مشابه بجست و خیز کلاغروند گیش مماثل برفتن سرطان
چو در میان الاغان سفر کند هرگزنه در مقدمه باشد نه در کنار و میان
چو فرد نیز رود طعن باز پی ماندنتوان به جسم نحیفش زد از تقدم جان
مزاج را به سهام ار دهد قضا نرودبه زور بازوی سهم‌افکنان برون ز کمان
گرش دهی به کسی با هزار به دره زرز غبن همرهی او کشد هزار زیان
نجوم را به جنونست چون مشابهتیبه چرخ از سر شام است تا سحر نگران
به عشق خوشهٔ پروین عجب که بی‌پر و بالبه آسمان نکند همچو طایران طیران
نظر ز فلک فلک نگسلد که ساخته استز کهکشان طمعش منتقل به کاهکشان
ز بس که برکه دیوارخانه دوخته چشمبه چشمش از اثر آن گرفته جایرقان
مضرت یرقان را جو آب اگر چه دواستز روی نسخهٔ بقراط و دفتر لقمان
لب سوال وی از بهر کاه می‌جنبدز خستی که خدا آفریده در حیوان
سوال کاه فقط را جواب چون سخطستز حاتمی چو توای نقش خاتم احسان
کرم نما قدری کاه و آن قدر جو نیزکه از براش مهیا شود جوابی از آن