شمارهٔ ۲۱ - وله ایضا
ایا ملاذ سلاطین که کردگار تو رازیاده از همه اسباب شوکت و شان داد
ایا معاذ خواقین که شخص قدرت تومحالها همه را آشتی با مکان داد
زمان تو و دور والدتستکه داد داوری اندر بساط دوران داد
عنایت متزلزل زبان صاحب جمعکه بستنش ز زبونی به هیچ نتوان داد
به آن زبان که به حرفی سه بار میگیردگرفته اقشمهای از من و به دیوان داد
به این فسانه که تا بیست روز اگر نکنمادای قسمت آن بایدم دو چندان داد
کنون گذشته سه ماه تمام حالت اوبه آن رسیده که خواهد به جای زر جان داد
از آن مقید قید شدید سلطانیکه غیر وعده نخواهد به قرض خواهان داد
زبان حال بگوشم چو خواند آیهٔ یاسبشیری آمد از پی نوای احسان داد
که در گرفتن زر آن حرامی ناکسبه هیچ کس متوسل مشو که سلطان داد
تبارکالله ازین همت و سخاوت وجودکه از کرم به تو پروردگار دیان داد
ز بذل جود تو بیخ خزاین رفتبه باد دست تو خاک دفاین کان داد
تمام خوی شده از ابریم کشیده چکیدز بس که موهبتت انفعال عمان داد
سخن نگشته به لب آشنا به فعل آمدبهر چه رای تو در کار دهر فرمان داد
مدبران بنگر کاین سپهر خوش تدبیرچه کردگار مرا چون به لطف سامان داد
کسی که دهر زبان زمانهاش میخواندز مکر بازی او بیزبانی آسان داد