شمارهٔ ۱۱۳ - وله ایضا
آن شه حسن کز غلامی اوستبندگی را شرف بر آزادی
گنج حسنش اگر مکان طلبددر دو عالم نماند آبادی
خون ز شریان جبرئیل آردمژهاش در محل فصادی
مرغ روح از هوس قفس شکندچون رود غمزهاش به صیادی
کرده معزول چشم قتالشملک الموت را ز جلادی
حاصل آن کامران که رخش ثناشمی توان تاختن به صد وادی
گرم تشریف بخشیش چون ساختطبع من از کمال و قادی
زان به تن جامهٔ خودم ننواختکه مبادا بمیرم از شادی