شمارهٔ ۶۱
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدیدلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفیچو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دلچو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
به کشتن سر بلندم دیر میکردی چه گفتم منکه بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتیولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجهچرا زین بی دل گمره به یک بیراه رنجیدی
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اولچو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی