گنج

شمارهٔ ۵۸

یزک سپاه هجران که نمود پیش‌دستیعجب ار نگون نسازد علم سپاه هستی
ز می فراق بوئی شده آفت حضورمچه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی
عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازمز بلند شعله وصلی که نهاده رو به پستی
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گلتو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی
چه دهی تسلی من به بشارت توقفتو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی
به جز این که نقد دین را همه صرف کردم آخرتو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی
به دو روزه وصل باقی چه امید محتشم راکه بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی