شمارهٔ ۵۷
دارم از دست تو بر سر افسر بیغیرتیمیبرم آخر سر خود با سر بیغیرتی
سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه اوهمچو من پهلو نهد بر بستر بیغیرتی
از جبینم کوکبی میتابد و میخوانمشبنده داغ عشق و غیرت، اختر بیغیرتی
هست در زیر نگینم کشوری عالی سوادنام او در ملک غیرت کشور بیغیرتی
در ریاض وصل میبینم بری از حد برونبر نهال عشق خود اما بر بیغیرتی
بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشستهامبر در غیرت زدم صد ره در بیغیرتی
شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بیملکشهر دل را در میان لشگر بیغیرتی
ای دل آتشپارهای بودی تو در غیرت چرابر سر خود بیختی خاکستر بیغیرتی
یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو مننام دیوان غزل کن دفتر بیغیرتی