گنج

شمارهٔ ۵۲

چون جلوه‌گر گردد بلا از قامت فتان توصد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
در جلوهٔ تو نازک میان کوشیده بهر من به جانمن کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو
در رقص هرگه بسته‌ای زه بر کمان دلبریمن تیر نازت خورده و گردیده‌ام قربان تو
چون رفته‌ای دامن‌کشان من از تخیل سوده‌امبر پرده‌های چشم خود منت کشان دامان تو
هر شیوه کز شرم و حیا در پرده بودت ای پریاز پرده آوردی برون ای من سگ عرفان تو
از حاضران در غیرتم با اینکه هست از یک دلیروی اشارتها به من از عشوهٔ پنهان تو
کاکل پریشان چون روی گامی گران کن جان منتا جان فشاند محتشم بر جعد مشک افشان تو