گنج

شمارهٔ ۵۱

قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای اوبه جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گرددمرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداریکه بیزار است از آزادی خود مبتلای او
جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاریچنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او
بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا رامیسر نیست یکدم شاد بودن بی‌بلای او
شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کشبرای خود نمی‌خواهد سلطانی ورای او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگرکه مستغنی است از سلطانی عالم گدای او