گنج

شمارهٔ ۴۹

آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران اومرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستمچون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هستدر عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگرتا ابد کوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد که می‌ماند به دلتا قیامت آرزوی قامت فتان او
کاش بردی همره خویشم که گردانیدمیدر بلاهای سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر می‌برد از فراقش محتشمیاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او