گنج

شمارهٔ ۴

عشقت زهم برآورد یاران مهربان رااز همچو مرگ بگسست پیوند جسم و جان را
تا طرح هم زبانی با این و آن فکندیکردند تیز برهم صد همزبان زبان را
از لطف عام کردی در بزم خاص با همدر نیم لحظه دشمن صد ساله دوستان را
جمعی که با هم اول بودند راست چون تیردر کینهٔ هم آخر کردند زه کمان را
باد ستیزه برخاست وز یکدیگر جدا کردمانند دود آتش اهل دو دودمان را
شهری ز آشنایان پر بود ای یگانهبیگانه کرد عشقت از هم یگان یگان را
صد دست عهد با هم دست تو از کنارهشمشیر بر میان زد پیوند این و آن را
ما با کسی که بودیم پیوسته بر در مهرباب النزاع کردیم آن طرفه آستان را
با محتشم رفیقی طرح رقابت افکندکی ره به خاطر خود می‌دادم این گمان را