گنج

شمارهٔ ۳

من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مراورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا
زود می‌بینی رگ جانم به چنگ دیگریگر نوازش می‌کنی زین پس به این قانون مرا
آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیزتا تو واقف می‌شود می‌افکند در خون مرا
آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختمتا تو می‌یابی خبر می‌بندد از افسون مرا
آن که در دل خیل وسواسش پیاپی می‌رسدتا تو خود را می‌رسانی می‌کند مجنون مرا
آن که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرفمی‌تواند کرد مدهوش از لب میگون مرا
آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر استکز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون مرا
گر به آن خورشیدرو یک ذره خود را می‌دهممی‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا
چون گریزم محتشم گر آن بت زنجیر مویپای دل بندد پس از تحقیق این مضمون مرا