شمارهٔ ۲
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرادلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشتهام بار دل آن نازنینجان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبارگرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربششربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا
ای سپهر اکنون که جز در خواب کم میبینمشمنت از خواب عدم ده چشم بیدار مرا
ای زمین چون او نمیخواهد که دیگر بیندماز برون جا در درون ده جسم افکار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهدبر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا