شمارهٔ ۱
من و دیدن رقیبان هوسناک تو رارو که تا دم زدهام سوختهام پاک تو را
من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زدبه که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را
تا به غایت من گمراه نمیدانستنماینقدر کم حذر و خود سر و بیباک تو را
ترک چشمت که دم از شیر شکاری میزداین چه سر بود که بربست به فتراک تو را
قلب ما صاف کن ای شعلهٔ اکسیر اثرچه شود نقد به جز دود ز خاشاک تو را
هیچت ای چشم سیه روی ازو سیری نیستدر تو گور مگر سیر کند خاک تو را
محتشم آنچه تو دیدی و تو فهمیدی از اوکور بهتر پر ازین دیده ادراک تو را
کلامم میکشد ناگه به جائیکه آرد بر سر نطقم بلائی