گنج

شمارهٔ ۲۲

بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسیدفکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید
عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگرکوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید
شهر دل زود بپرداز که از چار طرفلشگری تازه برون از حد و اندازه رسید
مژده محمل مه کوکبه‌ای می‌آرنداز درون رخش برون تاز که جمازه رسید
میوهٔ وصل تو آن به که گذارم به رقیباز ریاض دگرم چون ثمر تازه رسید
ساقیا باده ز خمخانهٔ دیگر برسانکه درین بزم مرا کار به خمیازه رسید
محتشم طرح کتاب دیگر افکند مگرکار اوراق جلالیه به شیرازه رسید