گنج

شمارهٔ ۲۳

باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسارروی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزییکاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار
با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بودهم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبرپیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار
کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوسای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار
همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتننیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار
محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاندمن چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار