گنج

شمارهٔ ۱۹

دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شودامروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود
اشکی که می‌دارم نهان از غیرت اندر چشم‌ترکه برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود
گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر رااز ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود
خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پردهکش پرده از هم می‌درد گر قطره‌ای افزون شود
من خود نمی‌گویم به کس رازی که دارم پاس آناما اگر گوید کسی در بزم او صد خون شود
خواهم نوشتن نامه‌ای اما نمی‌دانم چسانخواهد درید آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود
شرح جراحتهای غم هرگه نویسد محتشمخون ریزد از مژگان قلم روی زمین گلگون شود