شمارهٔ ۱۸
آزردهام به شکوه دل دلستان خودکو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مبادچون لاله گر زبان نکشم از دهان خود
انگیختم غباری و آزردمش به جانخاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
از غصهٔ درشتی خود با سگان اوخواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود
جلاد مرگ گیرد اگر آستین منبهتر که او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل منمشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکردآن حرفها که ساخته خاطر نشان خود
دایم به زود رنجی او داشتم گمانکردم یقین به یک سخن آخر گمان خود
شک نیست محتشم که به این جرم میکنندما را سگان یار برون از میان خود