گنج

شمارهٔ ۱۰

آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداددلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جورقدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسناختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه روغم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنوندر فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علمرایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشقت فزونمحتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد