گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده

ز خاک هر سر خاری که میشود پیدابشارت است به توحید واحد یکتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جویعبارت است ز ابداع مبدع اشیا
به دست شاهد بستان زهر گل آینه‌ایستدر او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز یک آب و گل نموده نموکه کس ندیده یکی را به دیگری مانا
هزار برگ زهر شاخ رسته کز هر یکعلامتی دگر است از مغایرت پیدا
یکی اگر نه بهر یک تشخصی دادهکه شاخ و برگ نینداز چه رو به یک سیما
تصور حکما آن که می‌کنند پدیدقوای نامیه در چوب خشگ نشو و نما
توهم دگران این که می‌زند شه گلبه طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا
گرفتم این که چنین است اگرچه نیست چنینکز اقتدار که زین سان قویست دست قوا
دگر ز آب و هوا هم شکفته گلشن و گلکه تربیت ده آب و هواست ای سفها
چه شاخ و برگ و چه نور و ثمر چه خار و چه گلیکایکند خبرده ز فرد بی‌همتا
درون مهد زمین صد هزار طفل نباتبه جنبشند به جنبش دهنده راه نما
ز طفل مریم بی‌جفت حیرت افزاترمنزه آمده از امهات و از آبا
در آسمان و زمین کردگار را مطلبکه بی‌نیاز نباشد نیازمند به جا
به عقل خواهش کنهش چنان بود که کنندبه نور مشعله مهر جستجوی سها
مدار امید به کس کز خدا خبر دهدتچه عالم و چه معلم چه مفتی و ملا
به ورطه‌ای که شوی ناامید از همه‌کسببین به کیست امیدت بدانکه اوست خدا
خدای ملک و ملک سیر بخش فلک و فلکحفیظ سفل و علو پادشاه ارض و سما
مصور صور بی‌مثال در ارحامبنان کرده قلم کش قلم مرکب سا
جهنده قطره‌ای اندر مشیمه سازندهچمنده سرو سمن چهره و سهی بالا
دگر ز غیرت آن حسن کز زوال بریستچو چنگ نخل جنان را کننده پشت دوتا
کسی که در ظلمات رحم کند تصویرکه در بصیرت او شک کند به جز اعما
زهی حکیم علیمی که در طلسم نبشتهزار باب وقوف از قوای خمسه کجا
دهد به باصره نوری که بیند از پی مهرهلال یک شبه را چاشت بر فلک مجرا
دهد به سامعه در کی که فرق یابد اگربرآید از قدم آشنا و غیر صدا
دهد به شامه آگاهی که گم نشودنسیم غنچه و گل بی‌تفاوتی ز صبا
دهد به ذائقه لذت شناسی که کندز هم دو میوه یک شاخ را به طعم جدا
دهد به لامسه حسی که در تحرک نبضکند میان صحیح و سقیم تفرقه‌ها
هزار رمز به جنبیدن زبان در کامفرستد از دل گویا به خاطر شنوا
هزار راز ز سائیدن قلم به ورقبه دیده‌ها سپرد تا به دل کند انها
هزار قلعهٔ دانش به دست فهم دهدکه گر تهی کند از کنگرش کمند رجا
هزار گنج ز معنی به پای فکر کشدکه خسروان جهان را بر آن نباشد پا
طلسم دیده چنان بسته کز گشودن آنشود حباب حقیری محیط ارض و سما
به نیم چشم زدن پیک تیز گام نظرعبور می‌کند از هفت غرفه والا
به این سند که ز برهان قاطعند بریناکابر علما و اجلهٔ حکما
که تا خطوط شعاعی نمی‌رسد ز بصربه مبصرات نهانند در حجاب خفا
پس از نگه به ثوابت ظهور آن اجرامز هفت پرده به کرسی نشاند این دعوا
کدام جزو ز اجزای آدمیست که نیستدلیل حکمت او عز شانهٔ الاعلا
ز جنبش متشابه زبان به قدرت کیستزمان رمان به عبارات مختلف گویا
به شغل و شعر و معما بنان فکرت راکه می‌کند همه دم عقده بند و عقده گشا
که ساخته است دهن کیست آن معین دو دستکه هر یک از هنری حاجتی کنند روا
ز قوت عصبانی برای طی طرقتکاوران قدم را که می‌کند اقوا
چه راست داشته یارب به خویش لنگر اوعلی‌الخصوص در ایجاد چرخ مستعلا
خیال بسته که این طاق خود گرفته علوقدیری از ید علیا نکرده این اعلا
قرار داده که این گوی بی‌قرار ز خویشوجود دارد و دارد ز موجد استغنا
لجاج ورزی و این کار حسن به این غایتاثر عجب که کند در دل اسیر عما
نظر به خانهٔ زنبوری افکن ای منکرببین بنای چنان ممکن است بی‌بنا
پس این رواق مقرنس ببین و قایل شوبنائی که نهاده است این بلند بنا
به حشر مرده اجزا به باد بر شده رابه یک اشارهٔ او منتقل شود اعضا
ز صد هزار حکیم اینقدر نمی‌آیدکه گر کنند پر پشه‌ای نهند به جا
ز آفریدن دیو و پری و انس و ملکز خلق کردن وحش زمین و طیر هوا
به پوش چشم به موری نظر فکن که بودبه دیدهٔ خرد احقر ز اکثر اشیا
که چون اراده جنبش کند نمی‌گرددسکون پذیر به سحر ابوعلی سینا
و گر ز جنبش خود باز ماند و افتدبه اهتمام سلیمان نمی‌شود برپا
کدام شیوه ز حسن صفات او گویمکه شیوه‌ای دگرم در نیاورد به ثنا
کدام شاه غنی کز نیاز ننهادهنظر به مائدهٔ رزق او فقیر آسا
گهی جبابره دهر را رسد که زنندسرادق عظمت بر لب محیط غنا
که روزی از لب نانی زیند مستغنیدو روز بر دم آبی زنند استغنا
ازین جماعت محتاج کز تسلط منهمیشه بر در رزقند چون گروه گدا
چه طرفه بود که بعضی به دعوی صمدینموده‌اند بسی را ز اهل جهل اغوا
چنین کسان به خداوندی ارس زا باشندبتان به این سمت باطلند نیز سزا
هزار نفس ز بیم هلاک خود فرعونبه خنجر ستم و تیغ کین فکند از پا
یکی نگفت که معبودی و هراس اجلبه کیش کیست درست و به مذهب که روا
خدا و بیم ز مخلوق خود معاذاللهخران سزاست که با این کنند استهزا
خدائی آن صمدی را رسد که گرد و جهانبهم خورد نهراسد بقای او ز فنا
چرا به زمره شدادیان نگفت کسیکه ای ز نادقهٔ معبود ناسزای شما
اگر ز تخت زراندود خود نمی‌جنبدز فضله می‌کند آن را به یک دو روز اندا
ندارد آن که دو روز اختیار پیکر خویشچه‌سان بود گه و بیگه حفیظ هیکل ما
سخن کشید باطناب و در نصیحت نفسنگشت بلبل باغ بلاغ نغمه سرا
مگر قصیده دیگر به سلک نظم کشمکه گوش هوش پر از در شود در آن اثنا