گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه

نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنواپرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمرربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنانکه خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرقوز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد کلاغ ابیض بالعقاب خور ز سرش پوست کند از استیلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوزکه برد دزد سحر خال شب ز روی هوا
چو صبح بر محک شب کشیده شد زرمهربه یکدم آن سیه آیینه گشت غرق جلا
ریاض چرخ ز انجم شکوفهٔ نارنجچو ریخت در دو نفس شد برش ریاض آرا
ترنج دافع صفراست وین عجب که نبردترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روی تختهٔ افلاک چون ز مهرهٔ مهربیاض صبح به آن طول و عرض یافت صفا
نشان میر ختن شد چنان نوشته که هیچنماند دوده درین کاسهٔ نگون برجا
سحر ز یوسف گم‌گشته پیرهن چو نمودز مهر دیدهٔ یعقوب دهر شد بینا
ز صبح سینه صافی نمود ماهی شبکه روی یونس خورشید بود ازو پیدا
گلیم تیره فرعون شب در آب انداختید کلیم کزو یافت بر و بحر ضیا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبحوز آن نمود زری سکه‌اش به نام خدا
اگر نه سکه به نام خدا بر او بودیچنین روان نشدی در بسیط ارض و سما
چه سکه است بر این زر که نیستش کاریبکار خانه تغییر تا به روز جزا
چه داور است جهان را که سکهٔ خانهٔ اوسترواق چرخ پرانجم به آن شکوه و بها
چه کردگار ستائیست این خموش ای نطقبوادی به ازین کن روان سمند ثنا
زری که در خور آئین پادشاهی اوستبه جنب او زر مهر است کم ز سیم بها
زهی به ذات جلیلی که برقد صفتشقصیر مانده لباس فصاحت فصحا
زهی به وجه جمیلی که شخص معرفتشبه صد حجاب کند جلوه پیش ذهن و ذکا
کشنده طبقات نه آسمان برهمبهر یک از جهتی سیر مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غربلوای زرکش خورشید هر صباح و مسا
فزون کننده و کاهنده قمر به مرورره حساب شهور و سنین به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالی و سافلوجود بخش خلایق ز اسفل و اعلا
به دست قابلی محرمان خلوت قربجمیله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون کشنده حوا ز پهلوی آدمخمیر مایهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلک ادریس را و بر تن اوبرنده رخت اقامت به قامت دنیا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالمبه استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود که یک نیمه در زمین رفتنددرو کننده نیمی دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقهدعای بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان برای خلیلاثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان کننده به هنگام ذبح اسماعیلبشیر حکم که گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عیوق شهر مردم لوطنگون کننده ز وارونه رائی فسقی
لباس باصره پوشان بدیدهٔ یعقوبز بوی پیرهن یوسف فرشته لقا
بطی خشک و تر الیاس و خضر را چو ملکز خلق خاکی و آبی کننده مستثنی
عطا کننده به او وعدهٔ بعید به موتبقا دهنده به این تا قریب صبح جزا
به بانگ صیحه روح‌الامین ز قوم شعیبدهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوی کنندهٔ دست کلیم لجه شکافروان کنندهٔ احکام وی به چوب و عصا
در آب کوچه پدید آورنده از هر سوبه محض صنع مشبک کننده دریا
درآورنده موسی ز گرد راه به بحرروان کنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاری کشنده فرعونوز التفات به ساحل کشنده موسی
به بطن حوت مقید کنندهٔ یونسبه جرم سرکشی از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قید جسد گداز چنانگرفته دست امید افکننده‌اش به عرا
به مال و ملک و باولاد و عترت ایوبزننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از ید داودبه زیر ران سلیمان ستور کش ز صبا
به عهد شیب ز همخوابه عقیم‌الطبعبه حضرت زکریا دهنده یحیا
ز ابر صلب بشر قطره ناچکانیدهصدف گران کن مریم ز گوهر عیسا
به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسلمحمد عربی شاه یثرب و بطحا
شکاف در قمر افکن به آسمان بلندبه دهر غلغله افکن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رمانندهز قصد موی دلاویز بوی آن مولا
برای گفتن تسبیح خویش در کف ویزبان دهنده و ناطق کننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز کز نبوت اوخبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوی وی اشجار را دوانندهکه ستر خویش کند آن یگانه دو سرا
مکان دهندهٔ آن مهر منجلی در غارکشان ز تار عناکب بر او نقاب خفا
سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجزبر کمینه محبش به کوری اعدا
به دست خادم وی چوبی از ارادهٔ اوبدل کننده به شمع منیر شعشعه زا
گه از میان دو انگشت معجز آثارشبه آب مرحمت آتش فشان مسرب‌ها
گه از کفش به طعام قلیل بخشندهکفایتی که به خلق کثیر کرده وفا
هم از سحاب برد سایبان فرازندههم از تنش نرساننده سایه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو نالهچو تکیه‌گاه دگر شد ز منبرش پیدا
زبان به بره بریان دهنده تا نشودز شکر انا املح دهان به زهر آلا
لبن کش از بز پستان اثر ندیده ز شیربه یمن مس سر انگشت آن طلم گشا
کننده شجر از جا برای معجز اوکننده ره سپرش سوی وی به یک ایما
دگر باره حکمش دو نیم سازندهکشنده نیمی از آنجا و در کشنده به جا
مراجعت ده نیمی دگر به موضع خویشکه جلوه‌گر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتی گذراننده‌اش ز هفت سپهربرای گفتن اسرار خود شب اسرا
که از حرارت بستر هنوز بود اثربه خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به یکدو چشم زدن ز آب چشمه دهنشدهنده چشم رمد دیده را کمال شفا
ید مؤید حیدر علی عالی قدرکننده در خیبر کننده در هیجا
عنان مهر ز مغرب کشنده تا نزندنماز کامل او خیمه در فضای قضا
سخن به گوش رسان وی از زبان زمینشب وقوع زفافش به بهترین نسا
پی جواب حسن در سؤال ابن اخیبه نطق ضبی زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائی روان کننده ز دشتبه مسجد از پی تسکین سیدالشهدا
تکلم از حجرالاسود آورنده به فعلبه استغاثه سجاد آن محیط بکا
به باقر از لغت گرگ آگهانندهحقیقت مرض جفت وی برای دوا
دهنده از دم صادق به چار طیر قتیلحیات نو که خلیل این چنین نمود احیا
به آب چاه نداده که دلو افتادهپی طهارت کاظم ز ته برد بالا
به شیر پرده حوالت کن هلاک عدوپی رضای امام امم علی رضا
به محه‌ای ثمرتر ز نخل خشگ رسانز فیض آب وضوی تقی شد اتقا
صفای جان صعالیک ده ز حور و قصوربرغم باز رهان نقی در آن ماوا
به صیقل سر انگشت نور بخش ز کیبرون ز دیده اعمی برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستی بخشز مهدی آن مه غایب به غیبت کبرا
ز نور مخفی او تا به انقراض جهانفروغ ده به چراغ بقیه دنیا
در التفات نهانی به این اجله دینکه حصر معجزشان نیست کم ز حصر و حصا
اگر نه طی مباحث شود چگونه بودبه قدر شاهد معنی لباس لفظ رسا
درین قصیده که سر رشتهٔ کلام کشیدبه یک خزانه گهر جمله ناگزیر احصا
ملول اگر نشدی باش مستمع که کنمقصیده‌ای دگر از بحر معرفت انشاء