گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - تجدید مطلع

گرت هواست که دایم درین وسیع فضابود قضا به رضایت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضیخدا بهر چه نه راضی بود مباش رضا
مریض جهلی از آن کت هوس بود نشکیبکه جز غذای مضر نیست مرضی مرضا
نشان رخصت عیشت نویسد ارشه دلطلب نمای ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسری مرض مرو که مداممریض مهر الهیست را ده مرضا
ز صولت صمدی باش همچو بید ز بادمدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
چو بی گمان اجلت می‌رسد تو آب کسیرضا نجسته مخور بر امید استرضا
مساز شعبده با آن که قدرتش هر شامشکسته در کله چرخ بیضهٔ بیضا
چنان به خلق به آهستگی بزی که زندفرشته بر تو برین بام چرخ کوس وفا
ز شش جهت نکشی دردسر اگر نکشینفس مبند درین هفت گنبد مینا
فراز قاف قناعت گر آشیان سازیفروتنی نکشد پشه تو از عنقا
مباش عاشق افراط و مایل تفریطکزین دو خصلت بد خسروان شوند گدا
نکوترین صور در معاشت از کم و بیشتوسطت که بخیرالامور اوسطها
ولی ز خرج تو گر بحر و بر شود بهترکه قطره‌ای ز کف ممسکت شود دریا
گه سخا مکن ابرو ترش ز عادت کبرتو چون حلاوه فروشی مباش سرکه نما
اگر نهی قدمی بی‌رضا دوست بنههزار بار جبین بر زمین به استعفا
به آب حلم بشو روی تابناک غضبچو آتش تو نیاید به هیچ رو اطفا
به هیچ خلوتی از روی راز خلق مشونقابکش که محال است در زمانه خلا
به باغ روی کسی کز محرمات بودچو محرمان مبر آهوی چشم را به چرا
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمعکه او عقیم نما جادوئیست تفرقه‌زا
به پای نفس جنون پیشه بند محکم نهکه این سرآمد دیوانه‌ایست سلسله خا
نظر به پوش ز خوان طمع که مائده‌ایستپر از گرسنه ربا طعمه‌های جوع فزا
به دست صبر ز خالق نعیم باقی گیربخوان خلق بنانی مشو بنان آلا
به نفس بانگ زنان آگهش کن ازو یلیکه کس بر آن نکند غیر بانک واویلا
بگرد قلعهٔ دین آن‌چنان حصاری بندکه عاجز آید از آن صد هزار قلعه گشا
به تازیانه همت براق سان برسانکمیت نفس به میدان عالم بالا
برای عزم تو زین بسته‌اند بر فرسیکه هست غاشیه‌اش چرخ را کتف فرسا
تو پای خود به رکابی رسان که چون مه نوبود بنعل سمندت فرشته ناصیه سا
فکن گذار به جائی که نعل اگر فکندتکاور تو مکرر شود هلال سما
گرت هواست ز شاخ بلند گل چیدنمکش ز زیر قدم بوته‌های خار جفا
دلیر باش که صبرآزمائی است غرضتو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
به درد کو مرض خود که درد چاربریستبه داغ سوزنشان و به زخم ریش دوا
چو گیردت تب شهوت به نیش نهی بزنرگ هوس که بود فصد ماحی حما
بکوش کز چمن تن چو مرغ روح پردرسد ز سیر ریاض دگر به برگ و نوا
ازین منازل اسفل چنان گذر که شودنزول گاه تو این طرفه غرفهٔ اعلا
نه آن چنان که قدم زین سرا نهی چو برونکنی سرای دگر را ز نوحه نوحه‌سرا
متاز در عقب عیش دنیوی که هم اوستبرندهٔ تو بسوی عقوبت عقبا
چه حرص معصیت این که هیچ صید گنهنمی‌شود ز کمند تعلق تو رها
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش استکه شرب آب به طبع مریض استسقا
ز نشه‌های جزا غافلی و میسازیمفرح گنه خویش را تمام اجزا
فغان از آن که شود نشهٔ بقا آخردمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویشکزان کننده معاذالله ار رسد به سزا
چنان خجل ز احد سر برآوری ز لحدکه بیشتر کنی از حشر دوزخ استدعا
چو از عدم بوجود آمدی خطا پیشهاگر به خطه اولا روی بود اولی
نعوذبالله اگر خود ز بیشه امروزکنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
کلاه ترک به دست نصیحتت بر سرچنان نهم که تو را یک سر است و صد سودا
سر و کلاه عجب گر به باد بر ندهیکه چون حباب هوا در سری و سر به هوا
ریای محضی و محض ریا و هر عملیکه بی‌ریاست به کیش تو باطل است و هبا
اگر برابر مردم به طاعتی مشغولنماز مغربت ار طول می‌کشد به عشا
و گر نمی‌کنی از نقص دین نماز تمامنگشته در ته پای تو گرم روی روا
عبارت تو به شکل نخست بدشکلی استپی فریب به رخ بسته به رقع زیبا
به صورت دوم آن زشت روی بی‌شرم استکه خویش را کند از پرده افکنی رسوا
به هیچ فعل دنی ننگرم ز افعالتکه نایدم به نظر دیگری از آن ادنا
دو روز اگر ملک از آب و نان کند منعتنه وعده‌ای ز عطا و نه مژده‌ای ز سخا
نه آن خطر که اگر داد اکل و شرب دهیبه خلوتی که تو دانی از آن شود دانا
ز بس که خوف بری از سیاست قروقشز بس کزو بودت بیم در خلا و ملا
به آب لب نکنی تر زتاب اگر سوزیبنان بنان ننهی گر شوی ز ضعف دوتا
ولی ز فعلی اگر آفریدگار ملوکدهد به منع تو فرمان به وعده‌های عطا
تو را ز دست نیامد که در شب دیجوربه حیله جنبش موئی ازو کنی اخفا
ز شیشه‌های هوس از شراب کم حذریز بس که پر بودت کاسهٔ سر شیدا
چنان قروق شکن او شوی که پای نهدبه سبزه پدر خویش طفل ناپروا
چنین شعاری و اسلام شرم دار ای نفساگر رسی به جزا وای بر تو روز جزا
دگر به بزم شه اندر سلوک خویش نگرببین که طاعت او می‌کنی چگونه ادا
که موی بر بدنت از ادب نمی‌جنبدمگر بر رعشه ز خوف وی وز فرط حیا
به صد هزار تعشق به جای می‌آریهزار حکم اگر بر تو می‌کند اجرا
چو برگ بید زبانت ز بیم می‌لرزدبه عرض حاجتی از خود چو میشوی گویا
به آن شهی که شهان آفریدگان ویندچو در نماز سخن می‌کنی صباح و مسا
ببین که صد یک آن بیم هست در دل توبه آن ادب نفسی می‌شوی نفس پیما
به خویش هست گمانت که هرگز آن خدمتملول ناشده آورده‌ای تمام به جا
اگر بساط ریائی نبوده گستردهز سرعتت متمیز شدست دست از پا
از بن شعار تو صد ره صنم پرستی بهکه با ملک به خلوصی و با خدا به ریا
روایت است که عبدالله مبارک داشتهوای سرو قدی از بتان مه سیما
شبی که بود چنان برف از آسمان بارانکه بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
شبی که استره آبدار سرما بودبه دست باد ز رخسار مرد موی ربا
به پای منظر وی آنقدر به پای استادکه شد بلند ز هر سو ندای حی علی
گمان به بانگ عشا برده بود تا در دیدرسانده بود به عیوق شاه صبح لوا
ز جان غریو برآورد و بانگ زد بر نفسکه ای ز بوالهوسی ننگ کافر و ترسا
گر از شبی دو نفس می‌کنی به طاعت صرفنمی‌شوی نفس نفس را سکون فرما
هلاک سوره کوچکتری که زود ترکز امر حق بگریزی چو مجرم از ایذا
ور آیدت به زبان سوره قریب به طولبه آن رسد که کنی از ملال جبه قبا
ز شام تا سحر امشب برای بی‌خبریستاده‌ای نه ز سر باخبر نه از سرما
عجب‌تر آن که شبی رفته و تو یک ساعتخیال کرده‌ای از شغل عشق وسوسه‌زا
به گفت این وره قبلهٔ حقیقی جستنشان حسن ازل را به چشم سر جویا
بسی نرفت که دیدند خفته در چمنشمگس نموده بر او از جوانب استیلا
گرفته ماری از اخلاص نرگسی به دهنز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
تو هم اگر به خود افتی ز کوی بوالهوسیشوی رهی و کنی دامن مجاز رها
تو هم به شهد حقیقت اگر لب آلائیکند هوای مگس رانی تو بال هما
در آخر سخن ای نطق بهره‌ای برسانبه آن بهار هوس زان نصیحت عظما
الا یگانه جگرگوشه کز تو دارد و بسفروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
ایا نتیجهٔ آمال کز برادر منتو مانده‌ای به من اندر امل سرای بقا
به نفس اگرچه خطائی که در نصایح تندز روی قصد تو بودی مخاطبش همه جا
بیا که ختم نصیحت کنم به حرف دگربه شرط آن که به سمع رضا کنی اصغا
قدم نهاده‌ای اندر رهی که وادی امندروست منحصر اندر منازل اولا
به قطع پانزدهم منزلی در آن وادیکه بر تو نیست گرفتی ز کج روی قطعا
ز چار منزل دیگر چو بگذری و کنیبه باج خانهٔ تکلیف خیمه‌ها برپا
وزان تجارت کم مدت سبک مایهاثر ز سود و زیان عمل شود پیدا
پی حساب تو خواهند طرح کرد به حکممحرران فصول عمل مفصل‌ها
که گر خوری لب نانی بر آن شود مرقومو گر کشی دم آبی در آن بود مجرا
غرض همین که چو فارغ شوی ز شغل و عملتو را به فاضل و باقی دهند اجر و جزا
پس از تو گر عملی سر زند که به نشودبه فاضلت قلم کاتبان لسان فرسا
نه به بود که ز باقی به قیدهای الیمتن الم زده فرسایدت هلال آسا
جزای بد عملی نیست تازیانه و چوبکه سوز آن بود امروز به شود فردا
جزای بد عملی تابه ایست تابیدهتن تو ماهی آن تابه خالدا ابدا
نه آنقدر ز مکافات می‌دهم بیمتکه بندی از رخ رحمت به یاس چشم رجا
نه آنقدر دلت از عفو می‌کنم ایمنکه کم زند در طوف دل تو خوف خدا
به صد ثواب ازو گرچه ایمنی غلط استبه صد هزار خطا ناامیدیست خطا
کسی که سجدهٔ او نارواست در کیششهزار باره ازو حاجتش شده است روا
تو کز سعادت اسلام بهره‌ای داریعجب که تشنه روی از کنار بحر عطا
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضیاگر بزرگ‌تر از عالم است و مافیها
فتد به معرض عفو غفور چون شویدبه آب توجه رخ معصیت کمای رضا
ولی بدان که گناه و خطای توبه پذیرز غیر حق خدا خارج است و مستثنا
چو یافت موعظه اتمام سعی کن که تمامبیاد داری و آری تمام عمر به جا
کشی هزار زیان گر یکی ازین سخنانرود زیاد تو تا وقت رفتن از دنیا
به قصد تزکیه نفست از نصیحت و پندچو گشت خاتمه یاب این قصیدهٔ عزا
به عهد کردم از آن ذکر دایمش تاریخکه دایم این بودت ذکر در خلا و ملا
دگر تو دانی و رایت که رایت فکرتبلند شد به مناجات حی بی‌همتا
بزرگوار خدایا که ذات بی‌چونتکه بسته عالمیان را زبان ز چون و چرا
به کنز مخفیت آن شاهد نهفته جمالکه تا ابد نکند جلوه بر دل عرفا
به اسم اعظمت آن گنج بی‌نشان که اگرفتد به دست نهد غیر پا بکوی فنا
به آن گروه که از انقیاد فرمانتبه جنس خاک نکردند از سجود ابا
به انبیای اولوالعزم خاصه پاد شهیکه راند رخش عزیمت بر اوج او ادنا
به اولیای ذوالحزم خاصه کراریکه بر تو نقد بقا می‌فشاند روز دغا
بلابه لب لبیک گوی کعبه روانبه کعبه و عرفات و به مشعر و به منا
به مجرمان پشیمان که از حیا سوزنداگر کنند سر از بهر معذرت بالا
به تائبان موفق که در رسند به عفوز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
به بیگناهی زندانیان شحنهٔ عشقبه بی‌نشانی سرگشتگان دشت بلا
به پاکدامنی عاشقان عصمت دوستکه جیب خاطرشان کم کشیده دست هوا
به گریه‌های زمان غریو خیز وداعکه سنگ را اثر آن درآورد به بکا
به آب چشم یتیمان چهره گرد آلودکه تاب دیدنشان ناورد دل خارا
به بی‌زبانی طفلان مضطرب در مهدکه دردشان نپذیرد ز نطق بسته دوا
به مادران جگرگوشه در نظر مردهکه از فلک گذرانند بانگ واولدا
به آن کثیر عیالان بینوا که مدامخیال بیع مصلی کنند و رهن ردا
بسوز قافله مبتلا به غارت جانکه آهشان نگذارد گیاه در صحرا
به درد پرد گیانی که دست حادثه‌شانکشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشورکه روی خواب نبینند در شب یلدا
به غازیان مجاهد که در تکاور شوقکنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
بهر چه نزد تو دارد نشان خیر و بهیبهر که پیش تو از اهل عزتست و بها
که چون لوای شفاعت نهی به دوش نبیدوانی اهل گنه را به ظل آل عبا
چنان کنی که شود محتشم طفیل همهیکی ز سایه نشینان آن خجسته لوا
که جرم کافر صد ساله می‌توان بخشیدبه یک شفاعت او یا رسول اشفعنا