گنج

شمارهٔ ۹۶ - و له علیه الرَّحمَةُ وَ الغُفران

برهاند قید عشقم، ز بلای پارساییکه از این خجسته قیدم، ندهد خدا رهایی
طلب صلاح و تقوی، نکنید دیگر از ماکه ز عاشقان نیاید، ره رسم پارسایی
چه ثمر ز زهد دیدی، به من ای فقیر برگوبه جز این که شهره گشتی، تو به زاهد ریایی
نگر این عجب که باشی، همه جا و کس نداندکه تو کام‌بخش جان‌ها، چه مقامی و کجایی
چو رسی به بزم قربش، مزن از وجود خود دمکه خلاف عقل باشد، بر یار خودستایی
شود عقده دل ما، ز شمیم او گشودهچو صبا ز چین زلفت، بکند گره‌گشایی
به امید اینکه وقتی، مه روی تو ببینمهمه شب به کویت آیم، به بهانه گدایی
هله مطرب حریفان، پی عشرت دل ماز کرم بزن نوایی، ز نوای آشنایی
مه آفتاب رویم، بگشا نقاب از رخکه به روی شب‌نشینان، در صبح را گشایی
بگذار تا به پایت، بسپارم این زمان جانکه چو عمر رفته ترسم، بر من دگر نیایی
نه همین به روز وصلت، طرب است و عیش ما راکه خوشیم با خیالت، همه دم شب جدایی
گه وصل هم نمایم، ز جداییت شکایتبر قلب تا نداند که تو هم انیس مایی
ز جفا به خانه دل، مزن آتش و حذر کنز زیان خویش جانا که تو خود در این سرایی
به ره شه زمانه، پی کسب جاه و رفعتکند این بلند گردون، شب و روز جبهه‌سایی
ملک‌الملوک عالم، شه عالم شه راد ناصر دینکه بود صفات و ذاتش، همه رحمت خدایی
شده نغز و خوب و دلکش، غزلم چو آزمودمزامین خلوت شه، روش غزل‌سرایی
بر آن امیر دانا، بزند «محیط» چون دمکه ربوده گوی دانش، ز عراقی و سنایی