شمارهٔ ۸۷ - در منقبت حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام
صباح الخیر زد بلبل به گلشنگل من عید شد، چشم تو روشن
گلی در گلشن ایجاد به شکفتکه گل می نشکفد چون او به گلشن
به آزادی سمر گشتند زآغاززیمن بندگیش، سرو و سوسن
زبویش ساحت گیتی معطرزرویش عرصه ی کیهان مزین
تجلی گرد آن ذات مقدسکه نورش تافت در، وادی ایمن
بود آن خلد روحانی وجودشکه خاص الخاص را آمد معین
بسیط خاک آمد رشک افلاکزفرخ مقدمش چون شد مزین
همایون عهد میلاد خدیوی استکه گردد سر خلقت زو معین
سمی و جانشین و سبط احمدولیّ مطلق دادار ذوالمن
ولی قائم بالسیف، شاهیکه تیغش بهر دین حِصنی است زآهن
مثال ماسوی، با حضرت او استمثال ظل ذی ظل فن و ذی فن
کنند انکار بودش را به غیبتگروهی منکران دیو دیدن
«تعالی شأنُه عَمَّا یقُولُون»بود هستی او از شمس، ابین
گواه هستی شئی است، آثاردر این معنی نباشد شُبهه و ظن
وجود شمس را روشن دلیلی استفروغ شمس، تابیدن ز روزن
بقای ملک امکان است برهانبه بود آن شه لاهوت مسکن
خوش آن ساعت که امر آید زیزدانبدان شه کی ولی غایب من
هویدا شو که هنگام ظهور استزطلعت پرده ی غیبت، برافکن
زعدل و قسط، گیتی را بیاراینهال ظلم را، از بیخ برکن
زوال دولت سیفیانیان رابه نام باقی خود، سکّه برزن
به گفتن نیست حاجت، آن چه دانیبکن ای علم یزدان را تو مخزن
به اقلیم شهود، عالم غیبدرآید آن شه، خورشید گرزن
بدان جاه و جلال کبریاییکه باشد در بیانش، نطق الکن
بر ادهم بر شود وز گرد موکبنماید چشم مهر و ماه، روشن
طریق حضرتش پویند، نیکانزسر پا کرده ره را طی نمودن
کند بر پیشوایان، پیشواییرسوم دین حق را زنده کردن
درآرد بر «انّی امرالله» آوازالهی منهی عرش نشیمن
جنوداً لم تروها، در رکابشپی طاعت کمر بر بسته متقن
مسیح و دانیال و خضر و الیاسزمانی در یسارش گه در ایمن
به ظلّ رأیت فرخنده ی اوتمام ماسِوَی الله جسته مأمن
قدر قلاده ی امرش قضاوارپی طاعت نموده طوق گردن
عطارد گاه عرض لشگر ویشود درمانده از احصا نمودن
نخستین آن که یابد فیض قربشبود جبریل فرخ پیک ذوالمن
نخست از بندگان خاص آن شاهزانسان سیصد است و سیزده تن
قوی دل مردمانی، سخت بازوکه گردد مویشان در دست آهن
دل حق جویشان بر دشمن و دوستزآهن سخت تر وز موم الین
«اشدّاء علی الکفار» فرمودپی توصیفشان حیّ مهیمن
به جبهه جمله را، داغ محبتکمند عشق یک سر را به گردن
کشد تیغ از نیام و برق تیغشزند کفار را آتش به خرمن
زعدل و داد پر سازد جهان راکه پر باشد زجور و ظلم، دامن
کشد بر دار، آن دونان که دانیزند آتش بر آن دیوان ریمن
زبیم شحنه ی قهار عدلشبرآید از نهاد جور، شیون
فراخای جهان بر خصم گرددزخوفش تنگ تر، از چشم سوزن
کُشد دجّال را، عیسی بن مریمبه امر آن شهنشاه، مهیمن
شود آفاق زیباتر زگلزارکه بودی زشت تر صدره زگلخن
عرب را فخر از بابش به کونینعجم را مام آن شه بهترین زن
حدیث روح پرور آب حیوانزفیض خاک راه او مبرهن
بریدش قابض ارواح باشدگه پیغام فرمودن به دشمن
محبش هرکه خواهد زنده گرددبرای کیفر از دشمن کشیدن
«محیط» آن روز مقصودی نداردبه جز جان در رکاب او فشاندن