شمارهٔ ۸۶ - ایضاً فی مدح اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام
خوش است در دم رفتن، رخ تو را دیدنرخ تو دیدن و از خویش چشم پوشیدن
چو لاف عقل زنی، هیچ خودپسند مباشاز آن که غایت جهل است، خود پسندیدن
شوی چو مدعی عشق، لب ز شکوه ببندبود به مذهب عشاق، کفر رنجیدن
دلیل نفسپرستی تو است، خودبینیکه حقپرست فرو بسته، چشم بد دیدن
هزار جرم زخما دید و جمله را پوشیدز پیر میکده آموز، عیب پوشیدن
زشوق بوسه دست تو غنچه گل گرددچو سوی شاخ بری، دست بهر گل حق دیدن
بود چه فایده گوش و چشم، میدانی؟حدیث عشق شنیدن، جمال حق دیدن
یکی نبودی ناکام و نامراد به دهراگر مراد میسر شدی به کوشیدن
در آن زمان که شوم خاک، آرزو دارمبه تربتم گذر آری، برای گردیدن
زخاک شیوه افتادگی طلب، ای دلز باد، گرد سر خاص و عام گردیدن
ولیّ حق اسدالله که با حمایت اوبه شیر شرزه توانیم زور ورزیدن
به روز حشر که کار همه گریستن است«محیط» راست به مهرش شعار خندیدن