گنج

شمارهٔ ۵۹ - ایضاً در مدح سلطان سعید مبرور مغفور

ای دل به راه عشق بتان استوار باشگر سر رود ز ره مرو، و پای دار باش
گسترده دام ها پی صید تو، دیو نفسپا در ره طلب چو نهی، هوشیار باش
گر طالبی ز دام رهی، ترک دانه کنبه پذیر، پند نغز من و رستگار باش
محنت فزاست شش جهت خاندان خاکجویی سلامت از همه سو، بر کنار باش
گیتی چو تل خاکی و گردون غبار او استآئینه ای تو! دور، زخاک و غبار باش
چون عنکبوت رای به صید مگس مکنتو شیر شیرزه هستی مردم شکار باش
نی نی چو شیر در پی آزار کس مباشمانند مور جور کش و بردبار باش
منصور وار لاف انا الحق اگر زدیآماده ی سیاست، تکفیر وار باش
بگذار تو از مجال است پست همتانخاک قدوم مردم عالی تبار باش
خواهی که روسیه نشوی گاه امتحانمانند زر خالص کامل عیار باش
تا کی غم زمانه خوری، باده نوش کنجانا ترا گفت؟ که دایم فکار باش
سرمست شو زساغر سرشار نیستیایمن زبیم شحنه و رنج خمار باش
از عاکفان درگه سلطان عشق شواز محرمان خلوت اسرار یار باش
آزادی دو کون گرت هست آرزواز بندگان درگه هشت و چهار باش
بگریز در پناه شه اولیا علی علیه السلامآسوده از کشاکش روز شمار باش
یا دعوی بزرگی و آزادگی مکنیا چون امین خلوت نیکو شعار باش
تا روزگار، پایدار ای میر کامکاردلشاد در پناه شه روزگار باش
ظل الاه ناصر دین شه که آفتابگوید به چرخ، در ره وی خاکسار باش
نزد امین خلوت شه خواجه ی «محیط»ای نظم دلفریب، زمن یادگار باش