شمارهٔ ۵۸ - و له ایضاً فی التَّشبیب و التّحبیب
کیست آن مه که چو جولان دهد از ناز فرسدل عُشّاق شود ناله کنان هم چو جرس
من برآنم که ره عشق تو گیرم در پیشگر بدانم که دوصد عائله دارد در پس
یار اگر نیست وفادار، چه فرق از اغیارباغ اگر طرب زا، چه تفاوت زقفس
چند گویی نفسی باش زمعشوق صبورکی به عشاق بود دور ز معشوق نفس
تا که زنبور میانی چو تو بربوده دلمدست بر سر زنم اندر عقبت هم چو مگس
بر رخ صافی تو رنگ به ماند زنگاهبر تن نازک تو خار خلد از اطلس
تا دلم عاشق رخسار تو شد نشناسمپند از بند و نشاط از غم و نسرین، از خس
زاهدا منع میم در طمع خلد مکنخلد من خاک در میکده می باشد و بس
همه را گر هوس از تو است مرا عشق از تو استچه کنم طفلی و نشناخته ای، عشق و هوس
بوالعجب بین که چو زد شمع توام شعله به جانرود از دیده ی جیحون همه دم، رود ارس
پیشتر زان که زنم شکوه زدستت به امیرپای در ره نه و باز آی، به فریادم رس
صهر شه دوست محمد که آفاق امروززاحتساب سخطش دزد کند کار عسس