گنج

شمارهٔ ۳۷ - و منه ایضاً فی التّشبیب و التّجبیب علیه الرحمه

بسیار زلف پرشکن و پرخم اوفتدبر روی تو چه دلربایی زلفت کم اوفتد
درهم شود چو خاطر من وضع روزگاربر روی تو چو طره ی تو در هم اوفتد
باشد رقیب دیو و دهانت، نگین جمترسم به چنگ دیو، نگین جم اوفتد
جز لعل تو که مرهم ریش دل من استهرگز شنیده ای که نمک مرهم اوفتد؟
بُرقع فکن که از شرر آتش رُختترسم شرر به مزرعه ی عالم اوفتد
باشند جاودانه دل و غم قرین همیک دل ندیده ام که جدا از غم اوفتد
آدم به دام دانه ی حسن اوفتاد چوننبود عجب اگر که بنی آدم اوفتد
با کس مگوی راز دل خود، گمان مدارکز صد هزار دوست، یکی محرم اوفتد
روزی اگر به خاک شهیدان کنی گذارشور قیام در همه ی عالم اوفتد
شد در هوای دانه ی خال تو مرغ دلترسم بدام، طرّه ی خم در خم اوفتد
آزادی از کمند محبت، بود محالهر کس درین کمند فتد، محکم اوفتد
هر کس که بوسه زد به لب جام و لعل یارجاوید زنده است و مسیحا دور اوفتد