شمارهٔ ۳۵ - ایضاً من نوادر طبعه و خیاله علیه الرحمه
نه به تنها دل من از پی دلدار به رفتهرکجا بود دلی، در سر این کار به رفت
دل سودازده با سلسله رقصد زطربتا که در سلسله ی گیسوی دلدار به رفت
ای خوش آن جان که نثار ره جانان گردیدسرفراز آن که سرش در قدم یار به رفت
بوسه بر خاک در دوست تواند دادنهرکه منصور صفت تا به سر دار به رفت
کو مجالی که دهم شرح که از دست غمتچه ستم ها به من زار دل افکار به رفت
هر شب از هر مه روی تو ای رشک قمرناله ی زارم تا گنبد دوار به رفت
این عجب بین که به لب نامده شد شهره شهرماجرایی که میان من و دلدار به رفت
چهره ی شاهد معنی همه ی عمر بدیدهر که بیرون دمی از پرده انکار به رفت
کیست این ساقی سرمست که از جلوه ی اواز حریفان کهن هوش به یک بار به رفت
بود در نقطه ی موهوم دهان تو سخنگفتگوها بسی از عالم اسرار به رفت
سود بازار جهان جمله زیان است ای دلصرف آن برد کزین بیهده بازار به رفت
ره به سر منزل مقصود تواند بردنهرکه در مرحله ی عشق، سبک بار به رفت
ای خوش آن روز که گویند از این خانه «محیط»رخت بر بست و به سر منزل دلدار به رفت