شمارهٔ ۳۴ - ایضاً در مدح شاه اولیا ارواح العالمین له الفدا
غیرت طوبی بود، قامت دلجوی دوسترشک ریاض جنان، خاک سر کوی دوست
قید غلایق گسست، قوّت بازوی عشقحجاب هستی به سوخت، تجلّی روی دوست
سلسلهٔ کائنات، جمله به رقصند و هستسلسلهجنبانشان، سلسلهٔ موی دوست
روی زمین را گرفت، تیغ زبانم تمامتا که حکایت شود، زتیغ ابروی دوست
اول ایام عمر، روز وفات من استزان که به روز وفات، ببینمی روی دوست
در کف داود از آن، آهن چون موم بودکه می رسیدنش مدد، زسخت بازوی دوست
واسطه ی فیض روح، بود دم عیسویمنبع آن فیض بود، لعل سخنگوی دوست
با ید بیضای کلیم، گشت زخود بی خبرکرد تجلی به طور، چو ایزدی روی دوست
دوست که باشد علی، هست مراد «محیط»وان که بود بعد مرگ، خاک سرکوی دوست