گنج

شمارهٔ ۳۲ - مختوم به منقبت حضرت ولایت مآب علیه السلام

قافیه: اندوست۱۰ بیت
دور نمودم تا فلک از آستان دوستدارم تن و دلی چو دهان و میان دوست
دارم دل شکسته و دانم که جای او استورنه به دل علاقه ندارم به جان دوست
تا از خودی تو اثری است، گرچه نامهرگز گمان مبر که بیابی نشان دوست
بیرون بود زقوه ی ما سست بازوانبا ضعف دل کشیدن محکم کمان دوست
باید گذشتن از تن خاکی که این غبارحائل شده میانه ی ما و میان دوست
گیرد چو سیل حادثه آفاق را تمامدر الامان ما است، بلند آستان دوست
دانی که دوست کیست، علی شاه اولیاچه بود «محیط» خاک ره پاسبان دوست
از مویه هم چو موی وز ناله شدم چو نایاز دوری دهان و فراق میان دوست
دادن به سرو، نسبتش از پست همتی استبرتر زطوبی است، قد دلستان دوست
گردد کجا ز زلزلت الارض مضطربآن را که دل قوی است به خط امان دوست