گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - در ثنای سلطان سعید مغفور ناصرالدین شاه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکند۲۲ بیت
حبّذا شهباز شاهنشاه چون پروا کندچرخ دیگر از همایون پر خود برپا کند
تا دهد چرخ کهن را شیوه ی بیداد یادتازه چرخی هر زمان از پر خود برپا کند
صخره صمّا اگر درّاج را گردد بنهرخنه ی زوبین چَنگُلش در صخره صمّا کند
کبک و تیهو چیست شاهین را اگر آرد به چنگطعمه در دم زاستخوان وی هما آسا کند
خون مرغان شکاری را زبس ریزد به خاکرنگ هامون را به رنگ لاله ی حمرا کند
زیبدش گردون نشیمن وز مجّره پای بندآشیان باید فراز گنبد خضرا کند
نسر طایر را رباید از سپهر هشتمیننُه فلک را چون زمین پر شورش و غوغا کند
آهنین چنگال وی مریخ را در خون کشدصوت زرین دنگ او ناهید را شیدا کند
قاف تا قاف جهان را آورد در زیر پرچون به اقبال شهنشه بال همت وا کند
ظل یزدان ناصرالدین شه که در هر بامدادکسب نور از رأی وی مهر جهان آرا کند
شهریار دادگر گز یمن فرّخ مقدمشبر نُهم گدون تفاخُر ساحت غبرا کند
آسمان کوشید که خاک آستان وی شودتا به این تدبیر قدر خویش را والا کند
لیک نگذارد امین خلوت شاه جهانره به دربار ملک هر سفله ی پیدا کند
خواجه ی باذل که ابر دست گوهر بار اوعرصه ی آفاق را رشک دل دریا کند
چون گشاید لب پی عرض سخن فیض دمشگنگ مادرزاد را بلبل صفت گویا کند
نیست گر آب بقا نظم روان بخشش چراکشتگان محبت ایام را احیا کند
نام او را چون برم بوسد دهانم را نگارکام من شیرین زشهد لعل شکرخا کند
دلبری دارم که بالای بلا انگیز اوهر زمان در کشور دل فتنه ها برپا کند
شوخ سرمستی زبردستی که گر یابد امانخون خلقی را به جای باده در مینا کند
کرده با ما گوشه گیران حالت چشمان اوآن چه با دُردی کشان صاف دل صهبا کند
یاد صبح وصل و شام هجر آن زیبا صنمنوجوان را پیر سازد پیر را برنا کند
هر سخن زآن سرو بالا بر زبان آرد «محیط»زهره اش ورد زبان در عالم بالا کند