گنج

شمارهٔ ۷۲

قافیه: اننشود۹ بیت
عاشق از فتنۀ معشوق هراسان نشودتا که مشکل نشود واقعه آسان نشود
هر که ز آسیب ره عشق هراسان باشدبه که اندر هوس سیب زنخدان نشود
یا که از کار فرو بسته نباشد گریانیا که دل بستۀ آن پستۀ خندان نشود
منتهای غم آه، اول شادیست بلیتا به آخر نرسد درد تو درمان نشود
دل آشفته ز جمعیت خاطر دور استتا که در حلقۀ آن زلف پریشان نشود
تا مسخر نشود دیو طبیعت روزیخاتم ملک در انگشت سلیمان نشود
تا نگردد چه عصا به هر کلیم افعی طبعاز کفش چشمۀ خورشید درخشان نشود
شجر بی ثمر و شاخۀ بی برگ و بر استسر و دستی که نثاره ره جانان نشود
مفتقر روح وصالست فراق تن و جانبه سر درست که تا این نشود آن نشود