گنج

شمارهٔ ۴۱

قافیه: دل۹ بیت
تا بی خبری ز ترانۀ دلهرگز نرسی به نشانۀ دل
روزانۀ نیک نمی بینیبی ناله و آه شبانۀ دل
تا چهره نگردد سرخ از خونکی سبزه دمد از دانۀ دل
از موج بلا ایمن گردیآنگه که رسی به کرانۀ دل
از خانۀ کعبه چه می طلبیای از تو خرابی خانۀ دل
اندر صدف دو جهان نبودچون گوهر قدس یگانۀ دل
در مملکت سلطان وجودگنجی نبود چو خزانۀ دل
در راه غمت کردیم نثارعمری بفسون و فسانۀ دل
جانا نظری سوی مفتقرتکاسوده شود ز بهانه دل