شمارهٔ ۲۰
ای بسته دل اندر خوان طمعوی خسته تن از پیکان طمع
ای مرغ دلت پیوسته کباباز نائرۀ سوزان طمع
فریاد که آب رخت را ریختبر خاک مذلت، نان طمع
حیف است یوسف طبع عزیزدر بند و غل زندان طمع
از گنج قناعت بی خبریای دل که شدی ویران طمع
یا آنکه بنه دندان به جگریا آنکه بکش دندان طمع
یا گوش بهر بد و نیک بدهیا آنکه به بند زبان طمع
بر حالت مفتقرت جانارحمی کن و بستان جان طمع