شمارهٔ ۱۳۲
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسیچه کنم چون نبود دادگری، دادرسی
در طریقت نسزد جز گله از دوست به دوستبه حقیقت نبود دادرسی جز تو کسی
بی تو ای روح روان زنده نشاید آنیبی دلارام دل آرام نگیرد نفسی
دل که باشد حرم قدس تو ای کعبۀ حسنجز طواف سر کوی تو ندارد هوسی
حاش لله که رسد دست به آن دامن پاککه شنیدست که سیمرغ شکار مگسی؟
بخت آشفته نخفته است که گردد بیدارمرده هرگز نشود زنده به بانگ جرسی
طبع افسرده و دل مرده و تن آزردهبار الها برسانم به مسیحانفسی
بزن ای بلبل شوریده گلزار ازلپر و بالی چه ز پا بستۀ هر خار و خسی
مفتقر طوطی شکرشکن یاری توتا به کی همنفس زاغ و زغن در قفسی