گنج

شمارهٔ ۲۵ - در مدح بهروز محمّد

۴۳ بیت
درآ در بوستان ساقیّ و بگشا غنچه‌سان شیشهکه زنگ از غنچهٔ دل می‌برد در بوستان شیشه
به قصد جان مخمورم غمی از هر کنار آیدمعاذاللّه چه سازم گر نیاید در میان شیشه
دل اهل محبّت را عجب گر نشکند چشمشکه پرزور است می، بی‌باک ساقی، ناتوان شیشه
ز جسم لاغرم خونابهٔ دل آشکارا شدکجا هرگز تواند داشتن می را نهان شیشه
مگر در بزم می‌گوید حدیث آن لب شیرینکه با صد تلخکامی، می‌شود شیرین‌زبان شیشه
چو سر بر آستان بینی دلم را، پا مزن برویکه در پا می‌رود، چون بشکند در آستان شیشه
گره شد در گلویش بس که از لعل تو خون دلبه دشواری برآرد از دل پرخون فغان شیشه
زند چون با دل اهل محبّت لاف یکرنگیسزد گر همچو گل آتش زند در خانمان شیشه
دمادم با پریرویان چو لب بر لب نهد ساغرز دورادور آرد آب حسرت در دهان شیشه
به بزم غم چنین کز دیده هر دم جوی خون ریزدبه اندک فرصتی قالب تهی سازد ز جان شیشه
دل ارباب معنی را می آمد عالم عرفانکه هست آن طرفه عالم را محیط بیکران شیشه
ازان گردن فراز آمد، که طوق بندگی داردز بهر خدمت کیخسرو گیتی‌ستان شیشه
می خمخانهٔ هفت آسمان، بهروز دریادلکه از بزم همایون فیض او شد کامران شیشه
سخی طبعی که هرگه ساقی بزم سخا گرددشود از فیض دست جود او، می لعل و کان شیشه
سزد چون غنچه گر صد پاره گردد از تُنُک ظرفیشراب کبریایش را شود گر آسمان شیشه
به محشر عفو او گر جانب دُردی‌کشان افتدکند در پای میزان، پلّهٔ طاعت، گران شیشه
درونها بس که مسرور است از کیفیّت عدلشخورد خون و دهد بیرون، شراب ارغوان شیشه
دگر از سنگ غم در بزم شادی کی شکست افتد؟که می را شد به دور عدل او دارالامان شیشه
چو یاد دست و شست ناوک اندازش کند، گرددز خون آلوده پیکان پُر، چو نار از ناردان شیشه
زهی افکنده با خورشید و مه طرح قدح نوشیدر آن مجلس که بر سرپنبه دارد ز اختران شیشه
اگر گنجایش یک جرعه ماند از می جاهتبه هفتم آسمان، هرگز نگنجد در جهان شیشه
نظر افکند گویا بر بساط کبریای توکه دارد از حقارت خنده بر کَون و مکان شیشه
به جای باده، خواهی گر فرو ریزد شرار از ویزند حفظ تواش بر سنگ، بهر امتحان شیشه
اگر یک ره گلو از بادهٔ لطف تو تر سازدبماند همچو آب زندگانی جاودان شیشه
وگر از شعلهٔ قهر تو حرفی بر زبان آردشود با شمع در آتش زبانی همزبان شیشه
ز تاب آتش قهر تو گر نگداخت بنیادشچرا دارد به جای مغز،‌ خون در استخوان شیشه
به بزم می که چون مهر آستین همّت افشانیشود چون دیدهٔ ابر بهاری زرفشان شیشه
به مجلس پای تا سر گوش گردد همچو گل ساغرچو در وصف کمالات تو بگشاید زبان شیشه
شود در بزم هر دم بهره‌مند از دستبوس توازان سر می‌نهد بر پای ساغر هر زمان شیشه
چو بیند با لبت در همدمی گستاخ ساغر راکند مافی‌الضّمیر خود به او خاطرنشان شیشه
فلک در بزم رندان از حسد افکنده گر سنگیز عدلت گشته بر اندام می برگستوان شیشه
ز صد سنگ ستم آسیب بر وی ره نمی‌یابدشد از حفظ تو چون رویین‌تن صاحبقران شیشه
به دل گر بگذراند یاد ناوکهای خونریزتشود از ترک می خوردن، درخت ارغوان شیشه
ز جام می اگر آتش فروزد ساقی دورانتواند ساختن حفظ تو از آب روان شیشه
وگر نهی تو خواهد تا بریزد آبروی میشود صد پاره از مهتاب ساغر چون کتان شیشه
جهاندارا! ز بس در رونق اسلام می‌کوشیکنون چون بیضهٔ عنقاست در هندوستان شیشه
سحرخیزیّ و طاعت ز اهتمامت عام شد چندانکه هنگام صبوحی می‌شود تسبیح‌خوان شیشه
چو جام آرزو بیند شکست از سنگ استغنادرون آید اگر بالفرض در بزم گمان شیشه
به جرم آنکه می نوشیده روزی بادهٔ گلگونز دهشت می‌نماید زرد چون برگ خزان شیشه
چها برگرد دل گردیدم از اندیشه تا کردمردیف این کلام دلکش معجزبیان شیشه
نیامد بر زبان تا در ردیف نظم، میلی رانشد مذکور این بزم ملایک آستان شیشه
الهی تا بود کام دل میخوراگان ساقیالا تا هست مقصود خمارآلودگان شیشه
به بزمت شیشه‌ای هر لحظه آرد ساقی دورانکه ریزد باده در جام مه و خورشید ازان شیشه