گنج

شمارهٔ ۲۶ - در مدح نورنگ‌خان

۴۲ بیت
به طرف مه چو سلاسل ز مشک ناب انداختهزار سلسله در پای آفتاب انداخت
گزند تا نرسد بر گلشن ز تاب نگاهچو غنچه بر گل رو، پردهٔ حجاب انداخت
چنان ز یک نگه گرم او شدم بی‌تابکه بر من از مژه صد ناوک عتاب انداخت
شوم هلاک سوال محبّت‌آمیزشکه هر زمان گره از شرم در جواب انداخت
هجوم آن صف مژگان شهربرهمزنبه شهر بند دل از فتنه انقلاب انداخت
فریب وعدهٔ‌ او تشنگان هجران رابه ناگه از هوس آب در سراب انداخت
در آتشم ز غم ساقی شبانه که شورز خندهٔ نمکین در دل کباب انداخت
ز هوش می‌بردم هر زمان خیال شبیکه مست بود و نظر بر من خراب انداخت
نسیم صبح ز بوی توام به هوش آوردبه من چه داشت که بازم در اضطراب انداخت؟
کسی که شد دم قتل از توام شفاعت خواهز یک بلا برهاند و به صد عذاب انداخت
فتاد در دلم آتش ز نیم جرعه، مگرلب تو عکس در آیینهٔ شراب انداخت؟
ز بیم نهی جهاندار بود، ورنه چرالبت ز خنده نمک در شراب ناب انداخت؟
به عذر سرکشی آن زلف خیره سر خود رابه پای حضرت نوّاب کامیاب انداخت
سپهر مرتبه نورنگ صاحب اورنگکه رمح او، خَله در جان آفتاب انداخت
هزبر صف شکنی، صفدر قوی‌فکنیکه مهر را دم کین در گلو طناب انداخت
بسی شتاب نمود آفتاب تا خود راچو سایه در قدم آن فلک جناب انداخت
ز حفظ او که بنای ثبات دهر بروستحباب طرح عمارت به روی آب انداخت
دمی که نایرهٔ قهر او زبانه کشیدچو مو به رشتهٔ خورشید پیچ و تاب انداخت
ز چنگ زهره گسست آفتاب، زرّین تارچو ضبط او به جهان طرح احتساب انداخت
چنان به بزم ضمیرش نمود شعلهٔ شمعکه آفتاب، ضیا بر پر غراب انداخت
بدان رسیده هواداری‌اش که بر سر آببه عهد وی بتوان خیمه از حباب انداخت
زنهی عدل تو، خود را کمند زلف بتانبه پشت پای اسیران به صد شتاب انداخت
ز بهر صید زبون، نامهٔ امان گردیدهمای عدل تو هرجا پر از عقاب انداخت
عقاب را، چو مگس، عنکبوت بتواندبه یاد حفظ تو در دام انقلاب انداخت
به جرم نم که ز یم برد، شحنهٔ عدلتز برق، سلسله در گردون سحاب انداخت
ز بازخواهی عدل تو کرد اندیشهکه برگرفت گل آب و بدل گلاب انداخت
اگر عدوی تو چون اهرمن به گردون رفتبرو فلک ز ملک ناوک شهاب انداخت
مخالفت که ز قانون قدم نهاد برونبه زیر ضرب تو صد پوست چون سیاب انداخت
ز خواب، بخت عدو چشم ناگشوده هنوزز بیم تیغ تو خود را دگر به خواب انداخت
هدایت تو خیالات خام طبعان راز تنگنای خطا در ره صواب انداخت
سمند قدر تو چون برفراخت سر، خود رافلک به پای تو چون حلقهٔ رکاب انداخت
کند چو دیده خیال کف تو، نتواندشمارِ اشک ز مژگان که بی‌حساب انداخت
ز پاس حفظ تو کآفاق در حمایت اوستبه روی ماه توان از کتان نقاب انداخت
به جای سبزه و گل، جان و دل دمید از خاکسحاب لطف تو چون سایه برتراب انداخت
به روزگار جوان‌بختی توپیران رافرح به مغلطه در موسم شباب انداخت
ترا گزید که شه بیت نظم امکانیچوزین کتاب، خرد طرح انتخاب انداخت
سپهر منزلتا! چشم زخم ایّاممجدا اگر دو سه روزی ازان جناب انداخت
ضرور کرد جدایی، وگرنه طرح فراقبه اختیار کی از انگبین ذُباب انداخت؟
سگ توام، به من ارپاسبان خاطر توبه اعتماد وفا، سنگ احتساب انداخت،
بجز دعا چه توان، چون نمی‌توان زین‌درگذر به سوی دگر کس به هیچ باب انداخت
شنیده تا شود از سدره کاهل جنّت رابه فرق سایه به اندازهٔ ثواب انداخت
درخت عمر تو سر سبز باد چون طوبیکه ظلّ عدل به احوال شیخ و شاب انداخت